الكشف الوافي في شرح أصول الكافي

- الشريف محمد هادي الشيرازي المزيد...
739 /
7

مقدّمة التحقيق‏

المؤلّف و ما قيل في حقّه‏

هو محمّد هادي بن معين الدين محمّد (1) الشريف الشيرازي المعروف بآصَف شيراز.

قال عنه معاصره ولي قلي شاملو في قصص الخاقاني، ج 2، ص 56:

از جمله فضلاى لازم الإعزاز، حضرت ميرزا محمّد هادى آصف شيراز است كه عندليب بيانش در فنونِ حكمت گسترى، با نطق فيلسوفان روزگار هم‏آواز است. جَناب ميرزايى، خلف ارشد ارجمندِ امجدِ ميرزا معين الدين محمّد است كه سابقاً در بلاد فارس از جانب اولياى دولت روزافزون، به شغل وزارت قيام داشت.

مولد آن، منبع بحر دانش، ملك شيراز است و به تحصيل كمالات صورى و معنوى در خدمت فضلاى آن ديار نموده، بعد از وفات والد (2) به رتبه منصب وزارت سرافرازى يافته، به جاى پدر نشست. مدّت‏ها نقد گرانمايه شباب را صرف آن خدمت نموده، آخر الأمر به سعايتِ ارباب حقد و حسد «فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ» از وزارت معزول و موافق مدّعا به كار افاده و استفاده مشغول شد. از تصانيف آن مخدوم‏الفقراء ....

وقال عنه السيّد علي خان الشيرازي المدني (م 1118) عند ذكر أعيان العجم وأفاضلهم:

____________

(1). صحّف في أمل الآمل، ج 2، ص 310، وفي تعليقة أمل الآمل، ص 310 «محمّد» ب «محمود». وفي هامش الرياض، ج 5، ص 195: «في تعاليق أمل الآمل: بل محمّد الشيرازي المعروف بآصف شيراز».

(2). كذا. والصواب- كما سيأتي عن بعض المصادر- أنّ والده استعفى عن الوزارة.

8

و منهم الميرزا محمّد هادي بن معين الدين محمّد، وزير فارس، ابن غياث الدين الشيرازي. كان فاضلًا متفنّناً، آيةً في الذُكاء والأدب والمحاضرة (1).

و قال الشيخ حرّ العاملي (م 1104):

كان فاضلًا متقناً آية في الذُكاء والأدب ... ذكره السيّد علي خان في السُلافة، وأثنى عليه كثيراً (2).

ووصفه العلّامة المجلسي ب «بعض السالكين مسلك الفلاسفة» (3).

وأثنى عليه معاصره مير محمّد سعيد المشيزي (البردسيري) في تذكره صفويّه كرمان بقوله:

وزير عطارد تدبير و فاضلِ ارسطو نظير، ميرزا محمّد هادى، خلفِ ميرزا معين الدين محمّد ... ارسطو فطرت، افلاطون سريرت، جامع المعقول و المنقول، حاوى الفروع و الاصول، كاشف غوامض جلى و خفى ... اركان وزارت را خود به قواعد و قوانين عدالت مشيّد گردانيد، كام جانِ طالبان علوم را به رشحات عرفان و ريعان چشانيد، موالى و اصحاب كبار را به عوارفِ خويش اميدوارى داده و هوشمندان را نقد شايگانِ مدّعا در كنار نهاده، چمنِ آمالِ ارباب و رعايا به آبيارى قايدِ شريعتِ غرّا نزهت بخشيد و بساط ظلم و زور و عدوان را به نيروى توفيقات صمدانى درهم پيچيد. ضبط و نسق ماليات ديوانى را به نحوى مى‏نمود كه مزيدى بر آن متصوّر نبود و سخن مفسدان و اشرار را مطلقاً نمى‏شنود. خلائق به ذكر مفاخر و مآثرش رَطْب اللسان بودند و جمهورِ سكنه بلده و بلوكات به يُمن نصفتِ‏ (4) كاملش بر بستر آرامش مى‏غنودند.

مجملًا اوقات شريف آن آصَفِ ستوده صفات به اين دستور مصروف بود كه بعد از وظايفِ طاعات و تعقيبات و تلاوتِ قرآنِ مجيد، وقتِ طلوع آفتاب به مدرسه نشسته، نايب الصداره و مولانا عوض و مير سلطان محمّد دامغانى و جمعى را درس گفته، همگى [را] به تلمّذِ خوانش محظوظ مى‏ساخت.

و بعد از فراغ تدريس، به خدمات ديوانى و تمشيت مهمّاتِ رعايا مى‏پرداخت و هنگام ظهر، حاضرى را در ديوانخانه صرف نموده، متوجّه حرمسرا [مى‏شد]، و لحظه‏اى استراحت كرده، بيرون مى‏آمد و قدرى به كارهاى جزئى خود رسيده و لحظه‏اى استراحت‏

____________

(1). سُلافة العصر، ص 491.

(2). أمل الآمل، ج 2، ص 311.

(3). مرآة العقول، ج 2، ص 201.

(4). «نصفت»: انصاف.

9

كرده، بيرون مى‏آمد و قدرى به كارهاى جزئى خود رسيده، موالى و اصحابِ تلمّذ و تعلّم و ارباب وفاق حاضر شده، تا وقت نماز مغرب به تحقيق سؤالِ ايشان اقدام مى‏نمود و به سرانگشتِ راى صائب و ضمير ثاقب، عقده از كار ايشان مى‏گشود.

درين سال [1079] تنگى و قلّت آذوقه در بلدها و بلوكات شايع بود، آصَفِ ستوده صفاتِ كريم‏الذات، هر شب چند قاب طعام با مقدارى مُعتَدٌّ بِهِ نان، به مسجد جامع مظفّرى مى‏فرستاد كه فقرا و درويشان صرف نمايند؛ و با خلايق بدينگونه سلوك مى‏نمود. و از يُمن معدلت او، باب مرحمتِ الهى مفتوح شده، آن زمستان على‏الاتّصال باران مى‏باريد (1).

وقال عنه معاصره محمّد طاهر النصرآبادي (ت 1027) عند ذكر «فرقه سيّم در ذكر وزرا و مستوفيان»:

ميرزا هادى، ولد امجد ميرزا معين‏الدين محمّد، وزير فارس كه صفات او محتاج به تقرير نيست و خلف او از جميع علوم بهره وافى يافته. والدش از وزارت فارس استعفا نموده، وزارت به او مرجوع شد. مدّتى در آن امر در كمال استقلال مشغول بوده، در مراعات قاطبه فضلا و علما و شعرا و فقها به هيچ وجه تقصير ننموده، آنچه لازمه بزرگى بود به عمل مى‏آورد ... اگرچه شعر گفتن دون مرتبه او بود؛ امّا گاهى‏

____________

(1). تذكره صفويّه كرمان، ص 347 و 350- 353.

10

فكر مى‏كرد. اين رباعى از او مسموع شد ... (1).

و مدحه وذكر تاريخ وزارته أيضاً ميرزا صادق دستغيب‏ (2)، كما نقل عنه محمّد طاهر النصرآبادي هكذا:

ميرزا صادق دستغيب، اين تاريخ در باب وزارت آصَف شيراز، كه نواده غياث كهره است (كمره‏ايست)، گفت:

آن خواجه كه نفرينش دعاى ملك است‏* * * تاريخ وزارت شهش غيبنك است (1042)

بازى بازى فلك بجائيش رساند* * * كامروز بجاى قطعه‏اش نُه فلك است‏ (3)

والده و سوانح حياته‏

مدحه شرعي الشيرازي بقصيدة، كما في ديوانه المخطوط (ص 41- 42) الموجود في مكتبة مجلس الشورى الإسلامي برقم 7009 (الفهرست، ج 25، ص 15) (4) هكذا:

في مدح ميرزا معين الدين محمّد وزير سابق فارس‏

صد بار پيش گفتمت اى عقل خُرده‏دان‏* * * چشم وفامدار از اين تيره خاكدان‏

هر لحظه صد شكست ز زال سپهر خورد* * * رستم كه داشت داعيه فتح هفت خوان‏

ايمن ز دستبرد زوالِ خسوف تُست‏* * * خورشيد را كه چرخ چهارم بُوَد مكان‏

هر چند ز دورى خورشيد سود كرد* * * بنگر چگونه يافت ز نزديكيش زيان‏

انگشت مى‏مَكيم چو طفلان ز قحط شير* * * از بس كه نيست مادر ايّام مهربان‏

در باغ دهر تا كه بناى شگفتى است‏* * * ايمن نشد بهارِ كس از آفت خزان‏

زير سپهر شِكوِه ز سر گشتگى مكن‏* * * كاسوده نيست يك نفس ز گردش آسمان‏

كس ره به آشيانه عنقا نبرده است‏* * * بنشين به گوشه ز مروّت مجو نشان‏

____________

(1). تذكرة الشعراء، ج 1، ص 101.

(2). ترجم له النصرآبادي في تذكرته، ج 1، ص 385 وفي طبع وحيد دستگردي، ص 272.

(3). تذكرة الشعراء، ج 2، ص 696، وفي ط وحيد دستگردي، ص 272.

(4). استنسخها لي فضيلة الاستاد الدكتور فتح اللَّه نجّارزادگان دام إفضاله.

11

بر مركب توكّل همّت سوار باش‏* * * مانى چرا پياده به دنبال كاروان‏

عارف به رنگ و بوى جهان كى رود ز راه‏* * * هر چند دل فريب بُوَد زينت جهان‏

مُهر قبول دنيّى دون آتش بود* * * چون اجتناب از آن نكند مرد خُرده‏دان‏

اى عندليب طبع نواسَنج مدح شو* * * بگشا زبان به وصف وزير رفيع نشان‏

درياى جود آصف دورانِ معين دين‏* * * اى شرمسار از دل و دست تو بحر و كان‏

دائم زبان خامه تو درگه صَرير* * * نفرين كند به خصم تو كِلك سيه زبان‏

در زير ظلّ بال هماى عدالت است‏* * * باز و كبوترند مقيم يك آشيان‏

چون تير هر كجى به زمان تو راست رو* * * ور چلّه اطاعتِ تو سر نهد كمان‏

هر صبحدم بديده بدخواهِ جاه تو* * * خورشيد از خطوط شعاعى زند سنان‏

امنيّتى بعهد تو در اين ديار هست‏* * * تا غايتى كه گرگ بود گلّه را شبان‏

شرعى مديح را به دعا ساز مختتم‏* * * در وصف اين يگانه چو قاصر بود زبان‏

يا رب بحقّ فيض دعاهاى بى‏ريا* * * كان را به پيشگاه اجابت بود مكان‏

تا بنده باد كوكب اقبال دولتت‏* * * تا هست مهر و ماه و زِ ارض و سما نشان‏

***

12

قال ميرزا حسن الحسيني الفسائي:

در اواخر اين سال [1018] نوّاب اللَّه وِردى خان، وزارت مملكت فارس را به قدوه ارباب دولت و رفعت، ميرزا معين الدين محمّد خلف الصدق ميرزا غياث الدين على شيرازى واگذاشت و كلانترى را به سلاله سادات ميرشاه، حيدر ثانى، ولد مير سلطان ابراهيم حسنى حسينى، كلانتر سابق، ارزانى داشت‏ (1).

____________

(1). فارسنامه ناصرى، ج 1، ص 457.

13

وقال أيضاً:

و در اين سال [1048] نوّاب، ميرزا معين الدين محمّد شيرازى، حاكم و وزير فارس، كاروانسراى خان گركان، بلوك قونقرى ميانه شيراز و اصفهان را براى رضاى خداى تعالى و آسايش مسافران احداث نمود (1).

وقال محمّد يوسف واله القزويني في وقائع سنة 1042 (2) عند ذكر قتل شاه صفي، إمام قلي خان ولد اللَّه وردي خان حاكم فارس و تجزءة ملك فارس:

و همچنين كلب على بيك مذكور، به لقب ارجمند خانى و ايالت ولايت لار سربلند گرديده، به اتّفاق ميرزا محسن ورزنه، وزير ناظر بيوتات ميرزا معين الدين محمّد وزير و فولاد بيك ناظرخان مذكور، به ضبط و محافظت اموال و اسباب خان مشارٌ إليه و اولاد او مأمور شده بودند ... الكاى شيراز را به ديوان اعلى منسوب و وزارت و نظم و نسق را به معين الدين محمّد، وزير امام قلى خان كرامت فرموده ... (3).

وقد ذكرت هذه القضيّة بنحو أبسط أيضاً في ذيل عالم آراى عبّاسى، ص 116- 117، إن شئت فراجع هناك‏ (4).

من سوانح حياة المؤلّف‏

قال ميرزا حسن الحسينيّ الفسائي:

و در سال 1067 اعلى حضرت شاه جهان، پادشاه ممالك هندوستان كه علاوه بر عارضه‏

____________

(1). فارسنامه ناصرى، ج 1، ص 476.

(2). في قصص الخاقاني، ج 1، ص 213 (ذكره في وقائع سنة 1041).

(3). خلد برين (ايران در زمان شاه صفى و شاه عبّاس دوّم)، ص 149- 150. و انظر أيضاً: تاريخ عالم آراى عبّاسى، ص 250؛ خلاصة السير، ص 148؛ فارسنامه ناصرى، ج 1، ص 474.

(4). و للمزيد راجع خلد برين، ص 361- 362؛ ذيل عالم آراى عباسى، ص 295؛ تاريخ جهان آراى عباسى ص 332.

14

پيرى، به مرض فالج مبتلا گشته بود، اولاد امجاد او درهم ريخته، هر يك داعيه پادشاهى كرده، درهاى مخالفت را باز نمودند و شاهزاده مرادبخش، اظهار تشيّع نموده، در مملكت گجرات، عَلَم اقتدار افراشته، خطبه و سكّه را به نام ائمّه اثنى عشر (عليهم السلام) قرار داده، حكيم كاظم قمى را به رسالت ايران مأمور داشته، از اعلى حضرت شاه عبّاس مدد و اعانت خواست. و نوّاب محمّد قاسم بيگ (والى شيراز) و ميرزا محمّدهادى وزير فارس، به فرموده پادشاه جم جاه، هزار نفر تفنگچى دشتستانى ولارستانى را براى اعانت او، روانه هندوستان فرمودند و هنوز سپاه فارس به مقصود نارسيده، اخبار گرفتارى شاهزاده مرادبخش به دست برادر خود شاهزاده اورنگ زيب رسيد، آن سپاه، عود به لارستان و دشتستان نمودند.

و هم در اين سال [1067] وزارت مملكت فارس به ميرزا نظام‏الملك، پسر ميرزا حسين بيگ جابرى انصارى شيرازى اصفهانى‏الاصل، وزير سابق رسيد (1).

وقال الأفندي في تعليقة أمل الآمل في ترجمة المؤلّف:

كان وزيراً في فارس في زمن والده بعد عزل والده عن الوزارة (2)، ثمّ عزل هو أيضاً، وصار في أواخر عمره وزير [بلاد] كرمان، ثمّ عزل وصار مقيّداً محبوساً إلى أن توفّي في الحبس في زماننا. له فوائد وتعليقات وحواشٍ ورسائل‏ (3).

وقال ميرزا حسن الحسينيّ الفسائي:

و در همين سال [1052] نوّاب، ميرزا معين الدين محمّد شيرازى، به طيب خاطر لقب وزارت، بلكه اعمال ايالت مملكت فارس را به ولد ارجمند خود ميرزا محمدهادى واگذاشته، بقيه عمر را به اعمال خيريّه گذرانيد (4).

____________

(1). فارسنامه ناصرى، ج 1، ص 482- 483.

(2). كذا. والصواب- كما ورد في بعض المصادر- أنّه استعفى عن الوزارة.

(3). تعليقة أمل الآمل، ص 31- 311. و انظر أيضاً: رياض العلماء، ج 5، ص 196.

(4). فارسنامه ناصرى، ج 1، ص 477.

15

عزله عن وزارة شيراز

وقال محمّد يوسف واله القزويني الإصفهاني:

ديگر از وقايع اين سال [1066] سعادت اشتمال، مناقشه و معارضه كتّاب دفترخانه همايون با ميرزا هادى، وزير فارس و عزل مشارٌإليه بود.

بيان اين سخن آنكه، بعد از سانحه قتل امام قلى خان، كه مملكت فارس در ميان عمّال و حكّام انقسام يافت، ميرزا معين الدين محمّد (وزيرخان مذكور) به منصب وزارت فارس سربلند گرديده، بعد از وى اين منصب ارجمند به ميرزا هادى ولد مشاراليه رسيد و سالهاى دراز، پدر و پسر به اين افسرِ امتياز سرافراز بودند. و پيوسته اوارجه‏نويس‏ (1) فارس تقرير مى‏نمود كه بعضى از محال فارس را (كه در نسخه تشخيص زمانِ نوّابِ گيتى‏ستانِ فردوس آشيان داخل بوده) والد و ولد ابواب جمعِ خود ننموده‏اند و صورت حال در اين سال، به عرض شهريارِ بلند اقبال رسيده، در حين توجّه رايات جاه و جلال به صوب ييلاقات رقم عدالت شيم، به احضار مشارٌإليه صادر گرديد و بعد از احضار ميرزا هادى مزبور، چون گمان آن بود كه شهريار جهان، آفتاب سان از افق ولايت شيراز طالع شود و وجود وزير در آن حدود ناگزير بود، تشخيص و تنقيح مناقشه مذكور موقوف ماند و چون الويه دولت و اعلامِ فتح و نصرت، به مركز دايره خلافت معاودت فرموده، حركت به آن ولايت صورت‏پذير نگرديد، حشرى از عجزه و رعاياى فارس به آستان گردون اساس پيوسته، زبان به شكوه و شكايت وزير مذكور و كاركنان مشارٌإليه گشودند و اين معنى، علاوه مناقشه اوارجه‏نويس و مؤمى‏إليه و مقرّر گرديد كه وزير ديوان اعلى، مستوفيان عظام را به دربار اقبال آشيان جمع آورده، بعد از تشخيص و تحقيق مناقشه طرفين، حقيقت [را] معروض دارد. و جناب ايران مدارى، چون به موجب فرمان عمل نمود، درازدستى‏هاى وزير مذكور و والدِ مشارٌإليه در اخذ اموال خاصّه به وضوح پيوسته، بعد از عرض به موجب فرمانِ عدالت بنيان، وزير مذكور در كنج انزواى عزل و بازخواست نشست و آنچه داشت به ازاى باقى ماليات ديوان، به ضابطان اموال خاصّه‏

____________

(1). اوارجه‏نويس: مأمورى كه متصدّى دفتر اوارج بود.

اوارج (اوارجه): 1. دفترى كه در آن اقلام مختلف هزينه و درآمد را جداگانه وارد مى‏كردند، و در آن مخارجى را كه از محل عوائد مختلف مالياتى و وجوه ديگر به عمل مى‏آمد نشان مى‏داد. 2. دفترى كه در آن ميزان بدهى هر يك از مؤديان ماليات و اقساطى را كه آنان بابت بدهى ماليات خود مى‏پرداختند، ثبت مى‏شد. 3. دفتر حسابى كه حسابهاى پراكنده ديوانى را در آن مى‏نويسد. (فرهنگ معين، ج 1، ص 397).

16

شريفه بازگذاشت. و چون دست اقتدار آن وزير غلطكار، از دامن گيرودار كوتاه شد، محال فارس را كه با يك نفر بود طريق انقسام به پنج بخش نمود، از آن جمله وزارت دارالعلمِ شيراز و حومه شهر (كه اعظم اقسام خمسه بود) داده به بيك گرجى غلام خاصّه شريفه و قسم ديگر به ميرزا اسماعيل (برادر آن بداختر) مرجوع گرديده، سه حصّه ديگر به ساير بندگان و فرمان‏پذيرانِ آستانِ گردون شأن رسيد (1).

وذكر نحوه أيضاً محمّد طاهر وحيد القزويني (م 1112) في ضمن شرح حال شاه عبّاس الثاني‏ (2). و ذكره أيضاً النصر آبادي قريباً منه في تذكرته، ج 1، ص 101؛ و محمّد سعيد المشيزي (البردسيري) في تذكره صفويّه كرمان (عند ذكر وقائع سنة 1078) بنحو أبسط (3).

بعض اساتيد المؤلّف و أصدقائه‏

قال النصرآبادي في تذكرته (ج 1، ص 255) في ترجمة ملا محمّد تقي لَلَه:

چون پدرش لَلَه، ميرزا محمّد حسين اوراجه‏نويس شيرازى بود، به لَلَه مشهور

____________

(1). خلد برين (ايران در زمان شاه صفى و شاه عبّاس دوّم)، ص 574- 575.

(2). راجع: عبّاسنامه (شرح زندگانى 22 ساله شاه عبّاس ثانى)، ص 214.

(3). راجع: تذكره صفويّه كرمان، ص 347- 359.

17

است؛ در كمال فضل و حال بود، قطع نظر از آگاهى معنوى، صفاى باطن هم داشت كه كم كسى از فضلا را دست دهد. انيس و جليس اكابر شيراز بوده، خصوصاً امام قلى خان. و بعد از فوت خان، از مخصوصان ميرزا معين الدين محمّد بوده، ميرزا هادى شاگرد او بوده، وقتى به اصفهان آمده، فقير به خدمت او رسيد، حَقّاً كه ملكى بود در لباس بشر. در دقّت طبع و سخن فهمى و سخن‏شناسى مانند نداشت ...».

قال النصرآبادي في تذكرته (ج 1، ص 501) في ترجمة حاجي محمّد تقي:

حاجى محمد تقى ولد حاج مؤمن دامغانى. والدش تحصيل علم فقه نموده، نهايت صلاح داشت. به مكّه معظمه رفت، سه حج كرد بعد از مراجعت در شيراز فوت شد. مجملًا حاج تقى مولدش شيراز بوده، در آنجا تحصيل كمال نموده، مشرب صافيش با مؤمن و كافر از چشمه وحدت آب نوشيده، در هر باب لطيفه پرداز است. مدّتى در شيراز با مرحوم ميرزا هادى معاشر بود. بعد از عزل مشارٌ إليه به اصفهان آمده، در خدمت عاليجاه مستغنى الألقابى ميرزا عليرضا شيخ‏الاسلام به تحرير مراسلات و مكاتبات مبادرت مى‏نمود.

مؤلفاته‏

1. حاشية على الإشارات‏

ذكرها ولي قلي شاملو في قصص الخاقاني، ج 2، ص 56؛ وذكرها أيضاً المحقّق الطهراني (رحمه الله) في الذريعة وقال: «ألّفه بعد مطالعة شرح الخواجة والحواشي الشريفيّة والمحاكمات. [يوجد] بخطّ محمّد طالب بن محمّد حسين الأميركلائي. كتبه سنة 1121 عند السيّد شهاب الدين النجفي التبريزي في قم». (1)

و سيأتي حاشيته على شرح الإشارات، وحلّ مشكلات الإشارات، ومرآة الحقائق؛ ويحتمل اتّحاد الكلّ.

____________

(1). الذريعة، ج 26، ص 282.

18

2. حاشية على تفسير البيضاوي (أنوار التنزيل)

ذكرها أفندي بعنوان تعليقات على تفسير البيضاوي‏ (1).

3. حاشية على حاشية القديم‏

ذكرها ولي قلي شاملو، (2) والظاهر أنّها حاشية القديم للدواني (م 907) على الشرح الجديد للتجريد للقوشچي، وهي أوّل الحواشي الثلاث التي علّقها الدواني‏ (3).

4. حاشية على شرح الإشارات من الطبيعي والإلهي‏

ذكرها الأفندي‏ (4). ولعلّها متّحدة مع حلّ مشكلات الإشارات الآتي.

5. حاشية على شرح المطالع‏

ذكرها الأفندي بعنوان تعليقات على شرح المطالع‏ (5).

6. حاشية على الشفاء

ذكرها ولي قلي شاملو، وقال: هي حواشٍ متفرّقة على الشفاء (6).

7. حاشية على مختصر تلخيص المفتاح‏

ذكرها أفندي بعنوان تعليقات على مختصر تلخيص المفتاح‏ (7).

8. حلّ مشكلات الإشارات‏

ذكره آغا بزرگ وقال: «هي حاشية على شرح الإشارات، وهو مجلّد موجود في مكتبة فرهاد ميرزا، ورثه عنه حفيده محمود فرهاد- معتمد كما ذكره دانش‏پژوه في نشريه‏

____________

(1). انظر: تعليقة أمل الآمل، ص 311، وفي المطبوع في رياض العلماء، ج 5، ص 196.

(2). انظر: قصص الخاقاني، ج 2، ص 56.

(3). انظر: الذريعة، ج 6، 67؛ كتابشناسى تجريد الاعتقاد لصديقنا المحقّق الشيخ عليّ الصدرائي الخوئي، ص 64.

(4). تعليقة أمل الآمل، ص 311، وفي المطبوع في رياض العلماء، ج 5، ص 196.

(5). تعليقة أمل الآمل، ص 311، وفي المطبوع في رياض العلماء، ج 5، ص 196.

(6). انظر: قصص الخاقاني، ج 2، ص 56.

(7). انظر: تعليقة أمل الآمل، ص 311، وفي المطبوع في رياض العلماء، ج 5، ص 196.

19

كتابخانه مركزى، ج 3، ص 171- وتاريخ كتابة النسخة 1062، وعليها حاشية «منه سلّمه اللَّه». وهذه حاشية على أوّل النمط الرابع في الإلهيّات» (1).

9. رسالة في شبهة الاستلزام وجوابها

ذكرها أفندي‏ (2).

10. رسالة في المركّب وأجزائه‏

منها نسخة في مكتبة شاه چراغ بشيراز، كما في فهرستها (ج 2، ص 394).

11. مرآة الحقائق‏

هي حاشية على شرح الإشارات إلى آخر النمط الخامس ناقداً لحواشي ملّا ميرزا جان الباغنوي، ألّفه باسم شاه صفيّ الصفوي.

منه نسخة في مكتبة مجلس الشورى الإسلامي برقم 1488. كتبت في حياة المؤلّف كما يدلّ عليها بعض حواشيه عليه بعنوان «منه عفي عنه» وهي نسخة مصحّحة جيّدة.

(الفهرست، ج 4، ص 204- 205) واستفدت منها في مقدّمتنا.

12. نقد الحواشي‏

أما بعد فيقول العبد المذنب المحوج إلى رحمة ربّه الغني محمد هادي بن معين الدين محمّد الشيرازي: كنت برهة من الزمان مشتغلا بمباحثة شرح الجديد للتجريد (3)، و الحاشية القديمة للمولى المحقّق المدقّق العلّامة الدواني، و ما يتعلق بهما من حاشية العلّامة النحرير حبيب اللّه الشهير بمولانا ميرزا جان الباغنوي‏

____________

(1). طبقات أعلام الشيعة (الروضة النضرة)، ج 5، ص 629.

(2). تعليقة أمل الآمل، ص 311، وفي المطبوع في رياض العلماء، ج 5، ص 196.

(3). يعبّر عن عن شرح القوشجي ب «شرح الجديد» في قبال شرح القديم المسمّى‏ب تسديد (تشييد) القواعد في شرح تجريد العقائد لشمس الدين محمود بن عبد الرحمان الإصفهاني (م 746).

20

الشيرازي، و سائر الحواشي المتعلقة بهما و وجدت نسخها و قد خطر ببالي كثيرا ما رأيت أنّه ملائم للمقام لتحقيق المرام و تقريبه إلى الأفهام، ردا لما زعمه بعض قاصري الكلام، فجمعته بعناية اللّه الملك العلّام مجيبا لملتمس بعض الأعلان الذين احفظوا (ظ) منّي في بعض مظانّ اللبس و مواقع الارتياب بما يفيد المرام، و سمّيته بنقد الحواشي و الاستعانة من اللّه الذي برأ الأنام و عمهم بالإكرام.

منه نسخة في مكتبة سپه‏سالار برقم 1457 (الفهرست، ج 5، ص 724- 725) وهي نسخة مصحّحة جيّدة، وعليها حواشٍ متعدّدة بإمضاء «منه مدّ ظلّه» وبعض الحواشي بإمضاء «منه عفي عنه» وكتبت في حياة المؤلّف في سنة 1074 بخطّ محمّد جعفر بن عناية اللَّه الكاتب الشيرازي كما جاء في آخرها: «تمّت الرسالة النفيسة المسمّاة ب نقد الحواشي على يد العبد الضعيف محمّد بن جعفر عناية اللَّه الكاتب الشيرازي في شهر رجب المرجّب سنة 1074».

واستفدت منها في مقدّمتنا هذه‏ (1).

ومنه أيضاً نسخة في مكتبة مجلس الشورى الإسلامي برقم 5336 (الفهرست، ج 16، ص 249) كتبت في رجب 1072 بخطّ أبي طالب بن محمّد الحسيني الإسفرايني.

13. نقض رسالة تقرير شبهة المركّب لميرزا محمّد بن الحسن الشيرواني (م 1098)

وهي أنّ انتفاء جزء من المركّب يساوي انتفاء المركّب، فيجب حينئذٍ أن يكون نقيضاهما متساويين. وأجاب عنه الشيرواني فنقض المترجم له الجواب، وكتب الشيرواني رسالة اخرى في تقرير الشبهة. وكتب الجميع في حياتهما محمّد أمين الكشميري. والنسخة عند ميرزا نصر اللَّه الشبستري بتبريز. قاله آغا بزرگ‏ (2).

14. وله أشعار ذكر بعضها معاصره محمّد طاهر النصرآبادي (ت 1027)، منها ما قال في‏

____________

(1). حصلنا على مصوّرتها وكذا مصوّرة نسخة مرآة الحقائق بتوسّط صديقنا الشفيق الدكتور فتح‏اللَّه نجّارزادگان، فجزاه اللَّه خير الجزاء.

(2). طبقات أعلام الشيعة (الروضة النضرة)، ج 5، ص 629؛ الذريعة، ج 11، ص 153- 154.

21

موضع من تذكرته هكذا:

اگرچه شعر گفتن دون مرتبه او بود؛ امّا گاهى فكر مى‏كرد. اين رباعى از او مسموع شد:

در گلشن جان گلى نچيديم بى‏تو* * * بويى [ز] گلستان نشنيديم بى‏تو

هر چند نظر به اهل عالم كردم‏* * * بى‏خود ديدم ولى نديدم بى‏تو

***

صرّاف عشق در ما گر قلبيى‏ (1) نمى‏ديد* * * در بوته رياضت كى

مى‏گداخت ما را

***

از صافدلان عرض تجمّل نتراود* * * كس حرف گهر از لب دريا نشنيدست‏

(2)

فائدة

قال في الذريعة، ج 16، ص 351 عند ذكر الفوائد الغرويّة في شرح الاثنى عشريّة (3) الموسوم ب توضيح الأقوال والأدلّة للسيّد الأمير شرف الدين عليّ بن حجّة اللَّه بن شرف الدين عليّ بن عبد اللَّه الطباطبائيّ الشولستاني (م بعد 1060) (4):

ونسخة منه بخطّ محمّد يوسف بن محمّد قاسم الطبيب النجفيّ النطنزي مسكناً فيت شوّال 1058 وصحّحها المصنّف بنفسه، وكتب شهادة التصحيح بخطّه عنده 1058، وقدّمه المصنّف إلى الوزير العالم الفاضل الميرزا محمّد هادي بن الوزير الكبير الميرزا معين الدين محمّد الشيرازي خلّد اللَّه ملكه. ونسخة من الفوائد هذا في سپه‏سالار 6065 بخطّ علاء الدين بن داوود النجفي كتبها في جمعة 3 ربيع الأوّل 1085 كما في فهرستها.

أقول: رأيت ثلاث نسخ منها (5) ولم تكن باسم مؤلّفنا الوزير، و يستفاد من بعض النسخ التي عرّفت في الفهارس‏ (6) أنّها لم تكن باسمه.

____________

(1). خ: اگر قلبى.

(2). تذكرة الشعراء، ج 1، ص 101.

(3). لصاحب المعالم.

(4). له ترجمة في: رياض العلماء، ج 3، ص 388- 392؛ و طبقات أعلام الشيعة (الروضة النضرة)، ج 5، ص 402- 404.

(5). منها نسخة مكتبة آية اللَّه المرعشي برقم 4325، ونسختا مكتبة مركز إحياء التراث الإسلامي بقم برقمي 1262 و 2224.

(6). كما في فهرست مكتبة سپه‏سالار، ج 5، ص 386 برقم 6065، وفي فهرست مكتبة مجلس، ج 17، ص 327 برقم 1/ 5944، وفهرست مكتبة امام عصر «عج» بشيراز، ص 70.

22

بعض آرائه الخاصّة المستفادة من هذا الكتاب‏

1. قال عند تفسير قوله تعالى: «لا إِلهَ إِلَّا هُوَ»*: فأحسِنْ تَدبّره؛ فإنّ ذلك ممّا ألهمني اللَّه تعالى بحسن توفيقه في تفسير هذا الكلام، واللَّه الموفّق للمرام. (ص 20)

2. قال بعد شرح قوله (عليه السلام): «بين المرء والحكمة نعمة العالم، والجاهل شقيّ بينهما»:

اعلم أنّ هذا الحلّ الذي أيّدني اللَّه تعالى به أليق وأوفق ممّا ذكره الناظرون في هذا المقام، ولا ضير في نقل مقالهم لينكشف لك جليّة الحال. (ص 69)

3. قال عن إثبات الصفات الكماليّة له تعالى: فإنّي قد تفطّنت بدليل على إثبات هذه الصفات له تعالى تقريره ... (ص 309).

4. قال عند البحث عن إثبات الواجب بالبراهين اللمّيّة: وقد ألهمني اللَّه تعالى بحسن توفيقه وعون تأييده مسلكاً خاصّاً تفرّدت به في إثبات الواجب بالذات بالبراهين اللمّيّة الصريحة على طريقة الصدّيقين الذين يستشهدون بالحقّ على الحقّ وعلى غيره، ولا على الحقّ بغيره، ولا يحوم أحد إلى الآن حومَ حمى ذلك المسلك، فلو انتسب أحد بعد ذلك هذه الطريقة الأنيقة الشريفة إلى نفسه، فاعلم أنّه انتحال، وقبل الخوض في المقصود لابدّ من تمهيد اصول ثلاث. (ص 315)

ثمّ بعد ذكر الاصول الثلاث قال: أقول بعد تمهيد هذه الاصول: قد ظهر لك أنّ وجود المبدأ الأوّل الإله الحقّ الواحد الغير المصنوع لغيره، الصانع لكلّ ما يغايره من الموجودات المحقّقة المعبّر عنه بالعالم فطري بديهي، وعلى هذا فنستدلّ على إثبات الواجب بالذات بالبراهين اللمّيّة الصريحة، وعلى توحيده تعالى في الفصلين. (ص 353)

ثمّ قال في آخر الفصل الأوّل بعد ذكر قوله تعالى: «أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهِيدٌ»: الحمد للَّه‏الذي جعلني من المستشهدين بالحقّ وعلى الحقّ وعلى كلّ شي‏ء، وعلّمني بإلهامه تفسير هذه الآية الشريفة، وجعلني من زمرة عبيد المخاطب بهذا الخطاب الشريف: «وَ كَفى‏ بِرَبِّكَ هادِياً وَ نَصِيراً». (ص 356)

5. تفرّده في تقرير برهان التمانع على وجهٍ لا يرد عليه شي‏ء أصلًا، وقال في آخر التقرير: فعلى هذا التقرير الذي تفرّدت به لا يتوجّه على هذا الوجه إيراد أصلًا. واللَّه الهادي‏

23

إلى سبيل الرشاد. (ص 342)

وكذا قال عند قوله (عليه السلام): «لا يخلو قولك ...» في البحث عن نفي الشريك عن اللَّه تعالى:

ممّا تفرّدت به بعون اللَّه وحسن هدايته من تقرير برهان التمانع على وجه تامّ لا يرد عليه شي‏ء أصلًا منطبق على ذلك الحديث. (ص 464)

6. استدلاله على تجرّده تعالى قال: منها: ما سنح لي ... (ص 367)

7. استدلاله على نفي تركيبه تعالى. قال: ومن سوانحي في نفي تركيبه ... (ص 379)

8. تقريره برهان التضايف في إبطال التسلسل على وجه لا يرد عليه شي‏ء. (ص 382)

9. قال عند الاستدلال بانتظام أجزاء العالم وترتّب الحِكَم والمصالح على وجوده تعالى:

وممّا حقّقناه تبيّن وظهر أنّه لا حاجة إلى تأويل الآيات والأحاديث الصريحة في أنّ بعض أفعاله معلّل بالغرض بمجرّد ترتّب ذلك الغرض عليها بدون أن يكون تلك الأفعال لأجله، بل ينبغي أن لا تصرف عن ظواهرها؛ إذ لا محذور في التزام كون تلك الأفعال لأجل غرض أصلًا كما عرفت، كيف، وإنّا نعلم بالضرورة ... (ص 419)

ثمّ قال في آخر البحث: فالحقّ الحقيق بالتصديق والتحقيق ما حقّقناه، فإنّه لا يلزم منه استكماله وانفعاله تعالى بالغير وعن الغير أصلًا، ولا كونه غير مستحقّ للحمد، ولا أن لا يكون حكيماً قطعاً؛ فاعرفه. وإنّما أطنبنا الكلام في هذا المقام بحيث خرج عمّا هو المرام؛ لأنّه من امّهات مطالب الحكمة والكلام، ومن مزالّ أقدام أفهام أئمّة الأنام من العلماء الأعلام والحكماء العظام، وممّا ينبغي أن يعتنى به؛ لكونه من اصول عقائد الإسلام. (ص 421)

10. قال عند البحث عن نفي الشريك عن اللَّه تعالى- بعد ذكر إيرادات ثلاثة منها شبهة ابن كمونة، وما ذكره القاضي الميبدي-: وأقول: قد ألهمني اللَّه تعالى بحسن هدايته جواب تمام هذه الإيرادات [ممّا] لا يخطر ببال أحد بهذا النحو، وإن كان بعض مقدّماته ممّا تكلّم به بعض المحقّقين، وهو ... (ص 477)

11. برهانه على توحيده تعالى، قال: أقول بعد تمهيد تلك المقدّمات: لنا بتأييد اللَّه وحسن توفيقه برهان ملكوتي على توحيده تعالى قد أخبر عنه وتفرّدت به، وهو ...

ثمّ قال: أقول- بوجهٍ آخر أخصر وسمّيته بهذا النسق بالبرهان الهادي إلى الحقّ ...

24

ثمّ قال: ثمّ أقول: تقرير الدليل المشهور على وجه ينطبق بهذه الطريقة الأنيقة أنّه لو كان ...

ثمّ قال في آخر البحث: وإنّما أطنبنا الكلام في هذا المقام؛ لأنّه من مزالّ أقدام فحول الأعلام، واللَّه الموفِّق للمرام. (ص 482 و 484)

12. قال عند البحث في إثبات وحدة الواجب بالذات عند ذكر الحجّة الرابعة: الحجّة الرابعة ما حقّقه بعض أعاظم الأعلام، لكن يرد عليه شي‏ء، وإنّي أتممته بنحو إشراقي يندفع عنه الإيراد. (ص 502)

ثمّ قال في أواخر البحث: وإنّما أطنبنا الكلام في هذا المقام؛ لأنّه من مزالّ أقدام أفهام أجلّة الأعلام، فاعرف ذلك؛ فإنّ تحقيق هذا المرام بهذا النحو من الكلام ممّا لم يَحُم حولَه أحد من العظام. (ص 507)

13. قال عند ذكر أنماط ثلاثة عند الاستدلال على وجوده تعالى بوجوه برهانيّة غير إنّيّة، قال عند ذكر النمط الأوّل: وهو وجه اخترعته- ما نُظر فيه إلى حال الممكن، وأنّه محتاج إلى المؤثّر- فهو بعد ما حقّقناه في إثباته تعالى من البراهين اللمّيّة أولى بأن يكون‏

25

طريقة الصدّيقين من الوجوه المشهورة ...

وكذا قال عند ذكر النمط الثاني والثالث: هو أيضاً ممّا اخترعته (ابتدعته). (ص 550، و 554)

14. وقال عند ذكر الدليل الرابع في أنّه تعالى لا يكون محلًاّ لغيره: ما تفرّدت بتحريره ...

(ص 575)

15. قال عند المسألة الرابعة في أنّه تعالى لا يكون جزءً لغيره من المركّبات الغير الاعتباريّة: وقد سنح لي دليل على ذلك المطلوب وهو أنّه ... (ص 583)

16. وجوه ثلاثة للمؤلّف في نفي المثل عنه تعالى في ذاته. (ص 596)

وفاته‏

توفّي (رحمه الله) في سنة 1081 كما جاء في سُلافة العصر (ص 491). وما ورد في أمل الآمل (ج 2، ص 310) من أنّ وفاته كانت سنة 1041 ه، وهو تصحيف قطعاً.

و قال النصرآبادي في تذكرته (ج 1، ص 101): «از غصّه در حبس فوت شد».

كتابنا هذا: الكشف الوافي‏ (1)

صرّح المؤلّف بهذا الاسم في مقدّمة كتابه حيث قال: «هذه تعليقات قد اتّفق منّي في حلّ معضلات اصول الكافي، وسمّيتها ب الكشف الوافي».

وهو يشتمل على شرح اصول الكافي إلى آخر كتاب التوحيد، ونسختنا هذه تبتدئ بعد شرح الحديث الرابع من باب إطلاق القول بأنّه شي‏ء، قدرُ نصف صفحة بياض وفاقدة

____________

(1). لا يخفى أنّ للسيّد محمّد صالح بن عضد الدين مسعود الحسني الحسينيّ الشيرازي (الشهير بدستغيب) أيضاً كتاب يسمّى ب الكشف الوافي في حلّ أحاديث الكافي، منه نسخة في مجلس الشورى الإسلامي، تشتمل على شرح كتاب الحجّ، فرغ منه في سنة 1050 ه (الشريعة إلى استدراك الذريعة، ج 1، ص 233)، ونسخة في مكتبة العلّامة الطباطبائي بشيراز تشتمل على شرح كتاب الزكاة والصوم من الكافي، فرغ من كتاب الصوم في سنة 1050 ه (نسخه پژوهى، ج 1، ص 38) ومنه مصوّرة عندي حصلنا عليها بتوسّط صديقنا المحقّق الشيخ محمّد بركت.

26

لشرح بقية أحاديث الباب، وكذا سائر الأبواب التي بعده إلى باب البداء، ولم يشرح أيضاً خطبة الكليني على الكافي.

والمؤلّف لم يجعل كتابه هذا باسم سلطانٍ كما فعله في كتابيه: مرآة الحقائق ونقد الحواشي كما تقدّم.

ولقد اقتبس واستفاد كثيراً في شرحه من حاشية اصول الكافي لمعاصره ميرزا رفيعا النائيني، وعبّر عنه في بعض المواضع ب «بعض الفضلاء»، وحيث إنّ حاشية ميرزا رفيعا كانت موجزة مجملة و مشحونة بالتحقيقات والتدقيقات، أوضح المؤلّف مجملاتها ورفع عن مبهماتها، وكشف عن تدقيقاتها. وقد أحاط المؤلّف بكنه مطالب حاشية النائيني.

وهذا الكلام لا يعني أنّه ليس له تحقيق، بل له تحقيقات وآراء ومتفرّدات، سيّما في المباحث العقلية كما تقدّم عند ذكر آرائه وأفكاره المتفرّدة؛ ويشهد لذلك ما اقتبس واستفاد من هذا الشرح العلّامة المجلسي (رحمه الله) في مرآة العقول، وعبّر في موضع منه عن المؤلّف ب «بعض السالكين مسلك الفلاسفة» (1) ونقل أيضاً عنه بعنوان «قيل» أو «ربّما يقال» أو «يحتمل» وغير ذلك.

و استفاد مؤلّفنا أيضاً من الشافي في شرح الكافي لمعاصره المولى خليل القزويني، ونقل عنه وعبّر عنه في بعض المواضع ب «بعض الأعلام»، كما استفاد قليلًا من حاشية محمّد أمين الإسترآبادي، وفي مورد نقل عن حاشية السيّد الداماد وعبّر عنه ب «بعضهم». والظاهر أنّ حاشية اصول الكافي للسيّد أحمد العلوي صهر السيّد الداماد أيضاً كانت عنده.

ولقد أطال الكلام في المباحث العقليّة عند ذكر باب حدوث العالم وإثبات المحدث، أو باب إطلاق القول بأنّه شي‏ء، و أكثر النقل عند هذه المباحث عن الدواني وصاحب الإشراق وشرح المقاصد.

ولم يصرّح المؤلّف باسم معاصريه، ولعلّه لمحذورات كانت حاكمة في عصره.

____________

(1). مرآة العقول، ج 2، ص 210.

27

ونذكر هنا سائر مصادره غير ما تقدّم:

1. رسالة إثبات الواجب اصول دين؛ للمولى أحمد الأردبيلي.

2. رسالة إثبات الواجب؛ لصدر الدين الدشتكي الشيرازي.

3. أثولوجيا.

4. إيضاح الاشتباه.

5. تجريد الاعتقاد.

6. التعليقات؛ للشيخ الرئيس.

7. تفسير البيضاوي.

8. تفسير القمّي.

9. الجواهر لبعض المعتزلة. والظاهر نقل عنه بواسطة حاشية اصول الكافي للسيّد أحمد العلوي.

10. حكمت علائي؛ للشيخ الرئيس.

11. رجال النجاشي.

12. رسائل إخوان الصفا.

13. رسالة التشريح؛ لجالينوس.

14. بعض رسائل ابن تيمية.

15. بعض رسائل أبي الحسن العامري.

16. شرح التجريد؛ للقوشچي.

17. شرح حكمة الإشراق؛ لقطب الدين الشيرازي.

18. الشجرة المباركة؛ للشهرزوري.

19. شرح الإشارات؛ للخواجة نصير الدين الطوسي.

20. الصحاح؛ للجوهري.

21. عدّة الاصول؛ للشيخ الطوسي‏

28

22. فصل الخطاب؛ للخواجة پارسا.

23. الفهرست؛ للطوسي.

24. القاموس المحيط.

25. مسالك الأفهام.

26. المطالب العالية؛ لفخر الدين الرازي.

27. النهاية؛ لابن أثير.

واستفاد أيضاً من مصادر اخر لم يصرّح باسم المؤلِّف ولا المؤلَّف.

النسخة المعتمدة

اعتمدنا في التصحيح على النسخة الوحيدة الموجودة في مكتبة مجلس الشورى الإسلامي برقم 5803 (الفهرست، ج 17، ص 231) وكتبت ظاهراً في حياة المؤلّف بقرينة حواشي «منه عفي عنه»، والنسخة من حيث الاعتبار والصحّة كانت متوسّطة، وثقبت في بعض المواضع، ولذا كانت قراءة بعض الكلمات صعبة.

كلمة شكر و ثناء

وأخيراً نشكر فضيلة الأستاد البارع المحقّق الشيخ نعمة اللَّه الجليلي دامت توفيقاته حيث راجع عملي واستفدنا من إرشاداته القيّمة، وكذلك صديقنا المحقّق الشيخ محمّد حسين الدرايتي- وفقه اللَّه- حيث كان تصحيح الكتاب باقتراحه، فجزاهم اللَّه خير الجزاء.

تمّت بعون اللَّه الملك الوهّاب مقدّمتنا في 12 فروردين 1387 ه. ش الموافق ل 23 ربيع الأوّل 1429 ه. ق في السنة التي أعلنها سماحة قائد الثورة الإسلامية دام ظلّه الوارف سنة «الإبداع والازدهار». والحمد للَّه‏أوّلًا وآخراً كما ينبغي لكرم وجهه وعزّ جلاله.

قمّ المقدّسة- عليّ الفاضلي‏

29

الكشف الوافي‏

في شرح اصول الكافي‏

30

{*empty#}صفحة فارغة (مطابق للمطبوع){#empty*}

31

كتاب العقل و الجهل‏

1. أخبرنا أبو جعفر محمّد بن يعقوب، قال: حدّثني عدَّةٌ من أصحابنا منهم: محمّد بن يحيى العطار، عن أحمد بن محمّد، عن الحسن بن محبوب، عن العلاء بن رزين، عن‏

[مقدّمة الشارح‏]

بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم‏

و به ثقتي‏

الحمد لوليّه، والصلاة والسلام على أنبيائه و حججه على خلقه أجمعين.

أمّا بعد، فيقول العبد الراجي إلى رحمة ربّه الغني ابن معين الدين محمّد، محمّد هادي الشريف الشيرازي عَفى اللَّه عنهما: هذه تعليقات قد اتّفق منّي في حلّ معضلات اصول الكافي وسمّيتُها بالكشف الوافي، والتكلان على التوفيق، وبيده أزمّة التحقيق.

قوله:

(كتاب العقل والجهل)

قيل: أي كتاب العقل وما يلحق به؛ ليندرج فيه أبواب العلم؛ حذف ذلك اختصاراً.

أقول: لايذهب عليك أنّ العقل يطلق على العلم، كما يطلق على معانٍ اخر. قال في القاموس: «العقل: العلم». (1)

و لايستقيم حمله في كلام المؤلّف على معنى واحد، بل يجب حمله على معانٍ متعدّدةٍ من باب عموم المجاز، فينبغي تعميمه بحيث يتناوله العلم أيضاً ليندرج فيه أبواب العلم، وعلى هذا لا يحتاج إلى تقدير قوله: «و ما يحلق به».

____________

(1). القاموس المحيط، ج 4، ص 27 (عقل).

32

هذا بناءً على بعض النسخ الذي ليس في صدر أبواب العلم قوله: «كتاب فضل العلم».

وأمّا في النسخ المصدّرة به، فلا يحتاج إلى هذه التعميم من هذه الجهة، لكن احتجنا إليه من جهة إطلاق العقل في بعض مواضع هذا الكتاب على العلم، كما سيجي‏ء.

ويؤيّد النسخَ الثانيةَ ما وجد في آخر هذا الكتاب قوله: «هذا آخر كتاب العقل» وما ذكره هذا القائل من أنّه من زيادة النسّاخ خلافُ الظاهر، هذا.

ثمّ اقول: اعلم أنّ العقل يطلق على معانٍ:

الأوّل: الجوهر المجرّد عَن المادّة في ذاته وفعله.

والثاني: الجوهر المجرّد عن المادّة في ذاته دون فعله، ويسمّى بالنفس الناطقة والنفس‏

المجرّدة أيضاً.

والثالث: الصفة والقوّة التي تختصّ من بين نفوس الحيوانات بالنفس الناطقة الإنسانيّة، وتسمّى‏ (1) بقوّة النطق أيضاً، وهي قوّة تُدرك بها النفس الكلّيّات والجزئيّات المجرّدة بلا توسّط آلة، وتميّز بها بين جميع مدركاتها، كلّياً كان أو جزئياً، مجرّداً أو مادّياً، وبالاعتبار الأوّل يسمّى بقوّة إدراك غير آليّ في مقابل القوّة التي يشترك فيها نفوس الإنسان وسائر الحيوانات المسمّاة بقوّة إدراك آليّ، وهي القوّة التي تدرك بها النفوس الجزئيّات المادّيّة بوساطة آلات من المشاعر الخمس الظاهرة، والحواسّ الخمس الباطنة، وبالاعتبار الثاني يسمّى بالقوّة المميّزة.

ثمّ ذلك العقل بالمعنى الثالث المسمّى بالقوّة النطقيّة أيضاً باعتبار توجّهه إلى معرفة حقائق الموجودات ومعالم الشرعيّات، والإحاطة بأصناف المعقولات، وأقسام المنقولات، والتميز بين الحقّ والباطل، والكمال والنقص، يسمّى بالعقل النظري والقوّة النظريّة.

وباعتبار توجّهه إلى التصرّف في الموضوعات واستنباط الصناعات، والتميز بين مصالح‏

____________

(1). في النسخة: «يختصّ ... يسمّى».

33

الأفعال و مفاسدها وحسنها وقبحها، ودعوته لصاحبه إلى الأفعال الحسنة من غير جبر، ونهيه صاحبه وصرفه له عن الأفعال القبيحة من غير جبر، يسمّى بالعقل العملي والقوّة العمليّة.

يتعلّق بالأوّل الحكمة النظريّة، وبالثاني الحكمة العمليّة.

وأصل ذلك العقل، أي الصفة المسمّاة بقوّة النطق- سواء كانت كاملة أو ناقصة- هي مناط التكليف الشرعي عند ارتفاع الموانع وتحقّق الشرائط.

أمّا الموانع- وهي عوائق النفس الناطقة عن استعمالها- فكالجنون والنوم والإغماء، والمرتبة التي من الطفوليّة لا تميز فيها ونحوها.

وأمّا الشرائط فكالوصول إلى سنّ البلوغ بالنسبة إلى جميع التكاليف الشرعيّة، وكالطهر من الحيض والنفاس، وكالصحّة، والكون في الحضر، أو توقّف العشرة، والاستطاعة، وبلوغ النصاب ونحوها بالنسبة إلى بعض التكاليف من التكليف بالصلاة والصوم والحجّ والزكاة ونحوها.

فلا يتوهّم أنّ المجنون ومن لا يصل إلى سنّ البلوغ مثلًا وإن كان في غاية التميز فاقدٌ لتلك القوّة كالبهائم، كما يظهر من كلام بعض الأعلام، كيف وفاقد تلك لا يكون إنساناً أصلًا، وشي‏ء من الجنون والصبا مثلًا لا يوجب خروج صاحبه عن نوع الإنسان حتّى بزواله ينقلب ماهيّته، ويندرج في تحت ذلك النوع.

ثمّ الإنسان إن استعمل تلك القوّة عند عدم العائق فيما يقتضيها، وبالغ في ذلك الاستعمال حتّى يصل إلى السعادة التي هي غاية إيجاده، كان خيّراً سعيداً، وإن أهمل في استعمالها بالكسل والإعراض، أو بالسعي في طلب ضدّ مقتضاها من مقتضى ضدّها من النفس البهيميّة أو السبعيّة كان شريراً شقيّاً.

ثمّ لا يذهب عليك أنّ إطلاق العقل على تلك القوّة على سبيل الحقيقة.

قال في القاموس: «العقل هو القوّة بها يكون التميز بين الحَسَن والقبيح» ثمّ قال: «والحقّ‏

34

أنّه نور روحاني به تُدرك النفسُ العلومَ الضروريّةَ والنظريّةَ، وابتداءُ وجوده عند اجتِنانِ الوَلَد، ثمّ لا يزال يَنْمُو إلى أن يَكْمُلَ عند البلوغ‏ (1)» انتهى.

والرابع: مراتب العقل النظري وهي أربعة:

المرتبة الاولى: العقل الهيولاني، وهو الاستعداد البعيد من النفس نحوَ الكمالات النظريّة، وذلك محض قابليّتها للإدراكات، كما يكون للطفل من قابليّة الكتابة، ويسمّى النفسَ في هذه المرتبة وقوّتها النظريّة أيضاً فيها بهذا الاسم، وكذا الحال في سائر المراتب يطلق الأسماء على المراتب أنفسها، وعلى النفس الناطقة في تلك المراتب، وعلى قوّتها النظريّة فيها.

ووجه التسمية بهذا الاسم التشبيه بالهيولى الاولى الخالية في نفسها عن الصور كلّها، المستعدّة لقبولها.

و المرتبة الثانية: العقل بالملكة، وهو استعدادها المتوسّط الراسخ لتحصيل النظريّات بعد حصول الضروريّات، كما يكون للُامّي المستعدّ لتعلّم الكتابة.

والمرتبة الثالثة: العقل بالفعل، وهو استعدادها القريب، وإقدارها على استحضار النظريّات متى شاءت من غير افتقار إلى كسب جديد؛ لكونها مكتسبة مخزونة تحضر بمجرّد الالتفات، كما يكون للقادر على الكتابة حين لا يكتب وله أن يكتب متى شاء من غير تجشّم كسب جديد، وإنّما يسمّى بهذا الاسم لشدّة القرب من الفعل.

والمرتبة الرابعة: العقل المستفاد، وهو كمالها بأن تحصل النظريّات مشاهدة مستفادة من العقل الفعّال الذي يُخرج نفوسَنا من القوّة إلى الفعل فيما له من الكمالات، كما يكون في الكاتب بالفعل.

ثمّ هذه المراتب تعتبر بالقياس إلى كلّ نظري فيختلف الحال؛ إذ قد يكون النفس‏

____________

(1). القاموس المحيط، ج 4، ص 27 وفيه: «التمييز بين القبح و الحسن».

35

بالقياس إلى بعض النظريّات في مرتبة العقل الهيولاني، وإلى بعضها في مرتبة العقل بالملكة، وإلى بعضها في مرتبة العقل بالفعل، وإلى بعضها في مرتبة العقل المستفاد.

وقد يعتبر العقل بالفعل بالقياس إلى جميع المدركات النظريّة أو أكثرها، وذلك المعنى ما هو المأخوذ في تعريف الحكمة، كما سيجي‏ء (1).

وقد يعتبر العقل المستفاد بالقياس إلى جميع المدركات معاً، وهو أن يصير جميعها حاضراً مشاهداً بحيث لا يغيب شي‏ء منها أصلًا، وهو بهذا المعنى يكون في دار القرار، وفي دار الدنيا أيضاً للنفوس القويّة التي لا يشغلها شأن عن شأن، فكأنّهم في جلابيبَ‏ (2) من أبدانهم قد نضوها (3) وانخرطوا في سلك المجرّدات التي تشاهد معقولاتها دائماً، فهو بهذا المعنى إنّما يكون غاية المراتب ومنتهاها.

وأمّا إذا اخذ بالقياس إلى كلّ مدرك، فباعتبار الحدوث مقدّم على العقل بالفعل، وباعتبار البقاء مؤخّر عنه.

أمّا الأوّل، فلأنّ العقل بالفعل استعداد لاسترجاع الكمال واسترداده، فهو متأخّر في الحدوث عن العقل المستفاد؛ لأنّ المدرك ما لم يشاهد مرّاتٍ كثيرة لا يصير ملكة.

وأمّا الثاني، فلأنّ المشاهدة تزول بسرعة، فتبقى ملكة الاستحضار مستمرّة، فيتوصّل بتلك الملكة إلى مشاهدته مرّة بعد اخرى لينتهي إلى بقاء المشاهدة واستمرارها، فمنهم من نظر إلى التقدّم في الحدوث، فجعله مرتبة ثالثة، ومنهم من نظر إلى التأخّر في البقاء، فجعله مرتبة رابعة، والعلّة في وجه جعله المرتبة الرابعة اعتباره بالقياس إلى جميع المدركات معاً، كما مرّ آنفاً؛ هذا.

اعلم أنّ للعقل العملي أيضاً أربعَ مراتبَ:

____________

(1). سيجي‏ء في ص 39.

(2). في هامش النسخة: الجلباب كسِرداب: القميص (ق). القاموس المحيط، ج 1، ص 173 (جلب).

(3). في هامش النسخة: نَضَاهُ من ثوبه: جرّده (ق). القاموس المحيط، ج 4، ص 574 (نضو).

36

اولاها: تهذيب الظاهر باستعمال الشرائع النبويّة والنواميس الإلهيّة.

و ثانيتها (1): تهذيب الباطن من الملكات الرديّة، ونقض شواغله عن عالم الغيب.

و ثالثتها: ما يحصل بعد الاتّصال بعالم الغيب، وهو تحلّي النفس بالصور القدسيّة، الخالصة عن الشكوك والأوهام.

و رابعتها: ما يتجلّى له عقيب اكتساب ملكة الاتّصال بعالم المجرّدات، والانفصال عن نفسه بالكلّيّة، وهو ملاحظة جلال اللَّه تعالى وجماله، وقصر النظر على كماله حتّى يرى كلّ قدرة مضمحلّة في جنب قدرته الكاملة، وكلَّ علم مستغرقاً في علمه الشامل، بل كلّ وجود وكمال إنّما هو فائض من جنابه.

و الخامس: كمال القوّة النطقيّة.

والعقل بالمعنى الثالث بحسب الفطرة والخلقة- وهو العقل الكامل بحسب الفطرة، أي القوّة النطقيّة الكاملة بحسب الخلقة وكماله الفطري- قد يكون باعتبار القوّة النظريّة، وهو العقل النظري الكامل بحسب الفطرة، وقد يكون باعتبار القوّة العمليّة، وهو العقل العملي الكامل بحسب الفطرة، وقد يكون بالاعتبارين معاً، ويسمّى بالذكاء والفطنة والفهم، وعبّرنا عنه في كتابنا هذا بالعقل الكامل بحسب الفطرة من غير تقييده بقيدَيِ: النظري والعملي.

ولا يذهب عليك أنّ مراتب كماله الفطري ودرجاتهِ ممّا لا يعدّ ولا يحصى، وكذا الحال في مراتب كماله الكسبي، وفي مراتب كماله بحسب الفطرة والكسب معاً، وغاية تلك المراتب ومنتهاها في الإنسان مرتبة عقل نبيّنا عليه الصلاة والسلام.

ثمّ مدْح الكمال الفطري كمدح اللؤلؤ؛ لعدم اختيار العبد فيه، بخلاف الكسبي.

وقيل: يحتمل أن يكون الفطري أيضاً بسبب فعل اختياري للنفس في عالم تكليف الأرواح قبل خلق الأبدان، كما يجي‏ء في باب طينة المؤمن والكافر؛ فمدح وجوده لمدح‏

____________

(1). في النسخة: «وثانيها». وكذا الموارد الآتية: «وثالثها، ورابعها».

37

الصفات الاختياريّة.

و السادس: كمال القوّة النطقيّة بحسب الكسب، وذلك يحصل بالتفكّر والتعلّم والتجارب والعبرة والانتصاح والإتيان بما يدعو العاقل إليه، والانتهاء عمّا ينهى عنه ونحو ذلك، وهو العقل الكامل بحسب الكسب، إمّا باعتبار القوّة النظريّة فقط، وهو العقل النظري الكامل بحسب الكسب، وإمّا باعتبار القوّة العمليّة فقط، وهو العقل العملي الكامل بحسب الكسب، وإمّا باعتبار القوّتين معاً، وعبّرنا عنه بالعقل الكامل بحسب الكسب من غير تقييده بقيدَيِ:

النظري والعملي.

و السابع: كمالها بحسب الفطرة والكسب معاً، وذلك أيضاً ينقسم إلى أقسام ثلاثة، وأكمله العقل النظري والعملي الكامل بحسب الفطرة والكسب جميعاً، ويعبّر عنه في الحديث بالعقل عن اللَّه كروح اللَّه، وكقوله تعالى: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» (1)* وإن كان جميع العقول والأرواح مخلوقةً للَّه‏تعالى.

و الثامن: الفهم يعني تصوّر الأشياء على ما هي عليه، وذلك الإطلاق أيضاً على سبيل الحقيقة؛ قال في القاموس: «عَقَلَ الشي‏ءَ: فَهِمَه» (2).

و التاسع: العلم، أي اليقين، وهو الاعتقاد الثابت الجازم المطابق للواقع.

و العاشر: العلم المنقسم إلى الفهم وإلى اليقين.

اعلم أنّ العلم يطلق تارة ويراد به الصورة الحاصلة في الذهن، سواء كان تصوّراً أو تصديقاً، وسواء كان التصديق ظنّاً أو جهلًا مركّباً أو تقليداً أو يقيناً.

ويطلق تارة ويراد به اليقين فقط.

ويطلق اخرى ويراد به ما يتناول اليقين والفهم، وهذا هو المعنى العاشر للعقل، وإطلاق العقل عليه على سبيل الحقيقة كما مرّ.

____________

(1). الحجر (15): 29؛ ص (38): 72.

(2). القاموس المحيط، ج 3، ص 27 (عقل).

38

و قد يطلق على ما يتناول الفهم واليقين والظنّ فقط.

وقد يطلق على التصديق المنقسم إلى اليقين والظنّ فقط.

و الحادي عشر: كمال ذلك العلم المنقسم إليهما باعتبار الفهم فقط، أو باعتبار اليقين فقط، أو باعتبارهما معاً، أي العلم التامّ بالشي‏ء.

ثمّ الجهل يطلق على مقابلات تلك المعاني ماعدا الأوّل، فالجهل الذي هو في مقابل المعنى الثاني هو القوّة الواهمة، أو قوّتا: الشهويّة والغضبيّة المندرجتين تحت قوّة التحرّك‏ (1) الإرادي المسمّاة بالهوى، وهي التي مبدأ للتحريك الإرادي، يشترك فيها نفوس الإنسان وسائر الحيوانات.

وينقسم إلى قسمين؛ لأنّها إمّا أن تنبعث إلى جذب النفع، وتسمّى بالقوّة الشهويّة والنفس البهيميّة، وفي التنزيل يعبّر عنها بالنفس الأمّارة؛ لكثرة أمرها وإصرارها على نيل المشتهيات من المآكل والمشارب والمناكح ونحوها، أو إلى دفع الضرر، وتسمّى بالقوّة الغضبيّة والنفس السبعيّة، وفي التنزيل يعبّر عنها بالنفس اللوّامة؛ لأنّها (2) بعد الإقدام بالأفعال الذميمة- من مقتضيات الأمّارة بل من مقتضيات نفسها أيضاً من القهر والغلبة والانتقام- اشتغلت بملامة ذلك الإقدام والندامة منه، وجعلته قبيحاً في نظر البصيرة، ويسمّى القوّة النطقيّة- التي هي العقل بالمعنى الثالث- بالنفس الملكيّة؛ لاقتضائها نيل الصفات الملكيّة من العلم والعمل الصالح إن لم يكن لها عائق، وفي التنزيل يعبّر عنها بالنفس المطمئنّة؛ لاطمئنانها بقرب اللَّه وبمعرفته، فإنّ النفس تترقّى في سلسلة الأسباب والمسبّبات إلى الواجب لذاته فتستقرّ عند معرفته، وتستغني به عن غيره، أو إلى الحقّ بحيث لا يريبها شكّ، كما قال اللَّه تعالى: «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً» (3).

والجهل الذي هو في مقابل المعنى الثالث- أي قوّة النطق- عدم تمكّن النفس من‏

____________

(1). في النسخة: «تحرّك».

(2). في النسخة: «لأنّ».

(3). الفجر (89): 27- 28.

39

استعمالها مطلقاً بسبب العوائق الطبيعيّة أو الخارجيّة، كالمرتبة الأدنى من الصبا، وكالجنون، والسكر ونحوها، وقد يعبّر عن ذلك المعنى بعدم العقل مجازاً، وإلّا لم يمكن انفكاكه عن الإنسان كما مرّ.

أو عدم تمكّن النفس من استعمالها كما ينبغي بسبب غلبة القوّة الواهمة، أو قوّتَي:

الشهويّة والغضبيّة، ومضادّة الاولى للقوّة النظريّة، والثانية للعمليّة.

والجهل الذي في مقابل المعنى الرابع من مراتب العقل النظري هو عدم تلك المراتب، فإنّ من كان في أقصى الغاية من البلادة، لا يكون له استعداد أصلًا، لا قريباً ولا متوسّطاً ولا بعيداً بالنسبة إلى بعض المسائل الغامضة البالغة في غاية الإعضال والدقّة؛ لأنّ إدراكه خارج عن قدرته وإن سعى تمام العمر في تحصيله، فلا يكون له بالنسبة إلى تلك المسألة عقلًا هيولانياً، فضلًا عن سائر المراتب.

والجهل الذي في مقابل المعنى الخامس نقص القوّة النطقيّة بحسب الفطرة، وينقسم بانقسام مقابله إلى ثلاثة أقسام:

الأوّل: نقصها من جهة القوّة النظريّة بحسب الفطرة، وذلك النقص إمّا من جهة تفريط تلك القوّة النظريّة، ويسمّى بالبلادة، أو من جهة إفراطها في التصوّر مع قصورها في التصديق بالحقّ، ويسمّى بالجُربُزة والفطانة البَتراء.

والثاني: نقصها من جهة القوّة العمليّة بحسب الفطرة، ويسمّى بالغباوة.

والثالث: نقصها من جهة القوّتين معاً بحسب الخلقة، ويسمّى بالبلاهة والحمق، وقد يطلق البلادة والغباوة على ذلك المعنى أيضاً إطلاقاً للعامّ على الخاصّ.

والجهل الذي في مقابل المعنى السادس هو نقص تلك القوّة بحسب الكسب الذي تقتضيه قوّتا (1): الشهويّةِ والغضبيّةِ، المانعتان‏ (2) عن العمل بمقتضاها، وهذا ما يسمّى في‏

____________

(1). في النسخة: «القوّتي».

(2). في النسخة: «المانعة».

40

محمّد بن مسلم، عن أبي جعفر (عليه السلام) قال: «لمّا خلقَ اللَّهُ العقلَ استنطَقَه، ثمّ قال له: أقبِلْ، فأقبَلَ، ثمّ قال له: أدْبِر، فأدبَرَ،

الحديث بالشيطنة والنَكْراء، وذلك أيضاً ينقسم بانقسام ما يقابله إلى ثلاثة أقسام.

والجهل الذي في مقابل المعنى السابع نقصها بحسب الفطرة والكسب معاً، وهو أيضاً ينقسم إلى أقسام ثلاثة، أدونها نقصها من جهتي: القوّة النظريّة والعمليّة معاً بحسب الفطرة والكسب جميعاً، وذلك في مقابل العقل عن اللَّه.

والذي في مقابل المعنى الثامن عدم الفهم.

والذي في مقابل المعنى التاسع عدم اليقين سواء كان في ضمن جهل البسيط، أو جهل المركّب، أو الظنّ، أو التقليد.

والذي في مقابل المعنى العاشر عدم العلم المتناول للفهم واليقين فقط.

والذي في مقابل المعنى الحادي عشر نقصان العلم المتناول لهما باعتبار نقصان الفهم فقط، أو نقصان اليقين فقط، أو باعتبار نقصانهما معاً من حيث الكمّيّة.

قوله (عليه السلام): (لمّا خلق اللَّهُ العقل) إلخ‏

أقول- واللَّه يعلم بحقائق الامور-: لعلّ المراد بالعقل هاهنا النفس الناطقة الإنسانيّة تسميةً للمحلّ باسم الحالّ، وحينئذٍ الجهل الذي هو ضدّه في الاقتضاء هو القوّة الواهمة باعتبار مضادّتها للقوّة النظريّة من النفس، أو قوّتا: الشهويّة والغضبيّة الحيوانيّة باعتبار مضادّتهما للقوّة العمليّة منها.

وقوله: (استنطقه) أي جعله ناطقاً مدركاً للمعقولات متميّزاً بذلك عن النفوس النباتيّة والحيوانيّة.

وقوله: (ثمّ قال له: أقبل فأقبل، ثمّ قال له: أدبر فأدبر) أي كن مستعدّاً للإقبال على وجه اللَّه تعالى وعلى مأموراته فصار كذا، وكن قابلًا للإدبار عن غيره وللكفّ عن منهيّاته فصار كذا.

41

ثمّ قال: وعزّتي وجلالي، ما خلقتُ خلقاً هو أحبُّ إليَّ منك، ولا أكملتُك إلّافيمن احِبُّ،

وحاصله أنّه جعله بحيث يصحّ أمره ونهيه، أي جعله قابلًا للتكليف بأن جعله ذا قوّة يميّز بها بين مدركاته ومصالح أفعاله ومفاسدها.

وليس المراد حقيقةَ أمرٍ وامتثالٍ، بل تمثيل حصول ما تعلّقت به إرادته بلا مُهلة بطاعة المأمور المطيع بلا توقّف، على سياقة قوله تعالى: «إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (1) يعني إذا تعلّقت إرادته تعالى جدُّه بإيجاد شي‏ء فيوجد بلا تخلّف وتأخير.

وقوله: (ما خلقت خلقاً هو أحبّ إليَّ منك) أي ما خلقت خلقاً في هذا العالم، يعني عالم الملك، هو أحبّ إليّ منك؛ لأنّه أشرف مخلوقاته فيه كما بيّن في موضعه، فهو أحبّ منها إليه تعالى.

والمحبّة والحبّ ميل القلب، واستعماله في هذا المقام وأمثاله بطريق الاستعارة، شبّه النسبة والرقيقة- التي بينه تعالى وبين خلقه وهي التي يترتّب عليها حفظ المخلوقات وحراستها ورزقها واكالها وغير ذلك من المصالح التي تليق بحالها على اختلاف مراتبها بحسب اختلاف قابليّاتها- بالحبّ، وعبّر عنها بهذا اللفظ.

ولمّا كانت الآثار المرتّبة على هذه النسبة للمكلّفين من خلق هذا العالم أكثر؛ لزيادة أمرهم بمصالح معاشهم ومعادهم، وقربهم إلى الحقّ تعالى شأنه، ونهيهم عمّا يضرّهم في تلك الامور بإرسال الرسل وإنزال الكتب وإقامة الآيات والحجج، فكانت تلك النسبة بالنظر إليهم أتمّ، عبّر عنها بقوله: «أحبّ»

ومن هذا ظهر سرّ قوله: (ولا أكملتك إلّافيمن احبّ)؛ لأنّه كلّما كانت النفس أكمل- سواء كانت أكمليّتها بحسب الفطرة، أو بحسب الكسب، أو بهما معاً- كان استعدادها للتكليف أكثر، فزاد تكليف صاحبها كمّاً وكيفاً، كما في صاحب النفس القدسيّة، فهو حبيبه بل أحبّ إليه جلّ ذكره.

____________

(1). يس (36): 82.

42

أما إنّي إيّاك آمُرُ، وإيّاك أنهى وإيّاك اعاقبُ، وإيّاك اثيبُ».

وقوله: (أما إنّي إيّاك آمر) أي لمّا جعلتك قابلًا للتكليف أجعلك مكلّفاً مأموراً ومنهياً لاستكمالك، ومعاقباً إن عصيت، ومثاباً إن أطعت؛ لئلّا تتهاون في نيل كمالك؛ هذا.

ويحتمل أن يكون المراد بالإقبال الإقبالَ إلى عالم الملك بتعلّقه بالبدن؛ لاستكمال القوّة النظريّة بحصول العقل بالفعل، واستعمال القوّة العمليّة بالأخلاق والملكات المؤدّية إلى صلاح المعاش والمعاد؛ وبالإدبار الإدبارَ عن هذا العالم وقطع التعلّق عن البدن والرجوع إلى عالم الملكوت‏ (1)، أي جعله متعلّقاً بالبدن؛ لاستكماله بإرادته واختياره، ثمّ قطع علاقته وجعله راجعاً إليه سبحانه، فهذا الإقبال والإدبار محبّة وعناية ولطف منه تعالى على عباده، على أنّه لم يكتف بهذا، بل أمرهم بما يصلح لنشأتيهم، ونهاهم عمّا يضرّهم فيهما، ويعاقبهم على المخالفة، ويعطيهم الثواب بالإطاعة؛ ليبالغوا في اكتساب الكمالات العلميّة والعمليّة، الذي يوجب القرب إلى جَنابه، وهي لطفه وحجّته عليهم؛ واللَّه رؤُوفٌ بالعباد.

ويحتمل أن يكون قوله: «استنطقه» محمولًا على معناه اللغوي، إشارةً إلى ما وقع في يوم الميثاق وإن كان كيفيّته غير معلوم لنا، والمراد بالإقبال الإقبال إلى الحقّ من التصديق بالالوهيّة والتوحيد والعدل وغير ذلك ممّا يجب تصديقه، وبالإدبار الإدبار عن الباطل بأن لا يقولوا على اللَّه بغير علم وأمثاله، وحينئذٍ لا حاجة في الحديث إلى تأويل. (2)

ويحتمل بعيداً أن يكون المراد بالعقل الصفةَ الداعيةَ لصاحبها إلى الأفعال الحسنة بدون جبر، والناهيةَ- أي الصارفة له- عن الأفعال القبيحة من غير جبر، وهي القوّة النطقيّة التي [هي‏] مناط التكليف عند ارتفاع الموانع ووجود الرابط كما مرّ (3)، وقد فسّرها المحقّق الطوسي في التجريد ب «غريزة يلزمها العلم بالضروريّات عند سلامة الآلات». (4) والتعريف الأوّل من جهة القوّة العمليّة، والثاني من جهة القوّة النظريّة.

____________

(1). نقلها في مرآة العقول، ج 1، ص 29 بعنوان «ربما يقال».

(2). نقلها في مرآة العقول، ج 1، ص 29 بعنوان «قيل».

(3). مرّ في ص 2.

(4). كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، ص 339، في تفسير العقل.

43

2. عليُّ بن محمّد، عن سهل بن زياد، عن عمرو بن عثمان، عن مفضّل بن صالح، عن سعد بن طريف، عن الأصبغ بن نُباتةَ، عن عليّ (عليه السلام)، قال: «هبط جبرئيلُ على آدمَ (عليه السلام)، فقال: يا آدمُ، إنّي امرتُ أن اخيِّرَك واحدةً من ثلاثٍ، فاختَرْها ودَع اثنتين، فقال له آدمُ:

يا جبرئيلُ، وما الثلاث؟ فقال: العقلُ والحياءُ والدينُ، فقالَ آدمُ: إنّي قد اخترتُ العقلَ، فقالَ جبرئيلُ للحياء والدين: انصرفا ودعاه، فقالا: يا جبرئيل، إنّا امرنا أن نكونَ مع العقل حيث‏

وقوله: «استنطقه» أي جعله دالًاّ لصاحبه إلى امور فيها الرشد، سواء كانت متعلّقة بالمعاش أم بالمعاد، فكأنّه ناطق.

وقوله: «ثمّ قال له: أقبل فأقبل، ثمّ قال له: أدبر فأدبر» استعارة تمثيليّة، والمقصود أنّه جعله بحيث يكون سبباً لأن يكون صاحبه قابلًا للتكليف، ومستعدّاً لأن يكون مأموراً ومنهيّاً، وكونه أحبّ باعتبار كونه سبباً للتكليف وإصلاح حالِ من هو أحبّ عنده.

وقوله: «أما إنّي» إلخ، أي جعلتك المناط للتكليف، فكأنّه هو المأمور والمنهيّ، والمعاقب والمثاب، وهذا الجهل الأخير بعضه مأخوذ من كلام بعض الأفاضل المعاصرين، و لوهن ما ذكره غيّرناه وأصلحناه كذلك؛ واللَّه الموفِّق.

قوله: (فقال: العقل والحياء والدين).

المراد بالعقل هاهنا القسم الثالث من المعنى السادس، أي كمال القوّة النطقيّة بحسب الكسب باعتبار قوّتي: النظريّة والعمليّة معاً؛ لأنّ تكميل القوّة النظريّة بحسب الفطرة ليس باختيار العبد في هذا العالم الجسماني، سواء لم يكن باختياره أصلًا، أو كان باختياره في عالم تكليف الأرواح، كما جوّزه بعض الأعلام، والمقصود توفيق اكتساب ذلك الكمال، والحياءُ صفة ينبعث عنها ترك القبيح عقلًا؛ مخافة الذمّ.

واشتقاقه من الحَيْوَة؛ فإنّه انكسار يعتري القوّة الحيوانيّة من الشهويّة والغضبيّة، فيردّها عن أفعالها.

والمراد بالدين التصديق بما يجب التصديق به، والعمل بالشرائع والنواميس الإلهيّه. ولا شكّ في أنّ الحياء والدين تابعان، بل لازمان للعقل الكامل بحسب الكسب، ولذلك قالا بلسان الحال: إنّا امرنا أن نكون مع العقل حيث كان.

44

كان، قال: فشأنكما، وعرج».

3. أحمد بن إدريس، عن محمّد بن عبدالجبّار، عن بعض أصحابنا، رَفَعَه إلى أبي عبداللَّه (عليه السلام)، قال: قلت له: ما العقل؟ قال: «ما عُبِدَ به الرحمن، واكتُسِبَ به الجِنان» قال:

قلت: فالذي كانَ في معاويةَ؟ فقال: «تلك النَّكْراءُ، تلك الشيطنةُ، وهي شبيهةٌ بالعقل، وليست بالعقل».

وقوله: (فشأنكما) أي الزما شأنكما وأمركما.

قوله: (قلت له: ما العقل؟).

أقول: المراد بالعقل هاهنا بقرينة الجواب العقلُ الكامل، سواء كان كاملًا بحسب الفطرة فقط في أعالي درجات الكمال كعقل عيسى (عليه السلام) مثلًا في المهد، أو بحسب الكسب فقط، أو بحسبهما معاً.

وقوله: (ما عُبد) على صيغة المجهول، أي ما عرف (به الرحمان).

وذلك ناظر إلى كماله بحسب القوّة النظريّة.

وقوله: (واكتسب به الجنان) ناظر إلى كماله بحسب القوّة العمليّة.

وقوله: (فالذي كان في معاوية) مبتدأ خبره محذوف، أي ما هو؟

وقوله: (تلك) تأنيثه باعتبار الخبر. و (النَكْراء) بفتح النون والمدّ: المنكر.

قال في القاموس: «النُكر- بالضمّ وبضمّتين-: المُنكر كالنَكْراء (1)».

والمقصود من النَكْراء والشيطنة الجهل الذي في مقابل العقل بالمعنى السادس من كمال القوّة النطقيّة بحسب الكسب؛ يعني نقص القوّة النطقيّة بحسب الكسب بسبب اتّباع قوّتي:

الشهويّة والغضبيّة، والعمل بمقتضياتهما بحيث يترك ويهاجر عن العمل بما تقتضيه تلك القوّة، وعن اتّباعها بالكلّيّة، ثمّ المبالغة في نيل مقتضيات تينك القوّتين والوصول بمطلوبهما يوجب اشتباه نقص تلك القوّة بكمالها عند العوامّ؛ لما يرون في صاحبه من الوصول إلى المستلذّات الوهميّة والجسمانيّة، فيعبّرون عنه بالعقل الكامل، وفي الواقع هو الجهل‏

____________

(1). القاموس المحيط، ج 2، ص 208 (نكر).

45

4. محمّد بن يحيى، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن ابن فضّال، عن الحسن بن الجهم، قال: سمعتُ الرضا (عليه السلام) يقول: «صديقُ كلّ امرئٍ عقلُه، وعدوُّه جهلُه».

5. وعنه، عن أحمد بن محمّد، عن ابن فضّال، عن الحسن بن الجَهْم، قال: قلت لأبي الحسن (عليه السلام): إنّ عندنا قوماً لهم محبّةٌ، وليستْ لهم تلك العزيمةُ يقولون بهذا القول، فقال (عليه السلام): «ليس اولئك ممّن عاتَبَ اللَّه تعالى، إنّما قال اللَّه: «فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ»».

6. أحمد بن إدريس، عن محمّد بن حسّان، عن أبي محمّد الرازيّ، عن سيف بن عَمِيرَةَ، عن إسحاق بن عمّار، قال: قال أبو عبداللَّه (عليه السلام): «من كانَ عاقلًا كانَ له دينٌ، ومن كانَ له دينٌ دَخَلَ الجنّةَ».

7. عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن خالد، عن الحسن بن عليّ بن يقطين،

ونقصان العقل.

قوله (عليه السلام): (صديق كلّ امرءٍ عقله) أي كمال عقله بأحد المعاني السالفة. (وعدوّه جهله) أي نقص عقله.

قوله: (لهم محبّة) أي محبّة أهل البيت (عليهم السلام) (وليست لهم تلك العظيمة) أي العظيمة الراسخة الحاصلة بالبرهان التي لا تزول أبداً، بل هم مستضعفون لو صادفهم مخالف كاد أن يُخرجهم عمّا فيه.

(يقولون بهذا القول) أي بإمامة أئمّة الهدى (عليهم السلام) من غير يقين، بل إمّا بالظنّ أو بالتقليد.

(فقال: ليس اولئك ممّن عاتب اللَّه) أي على عدم تلك العزيمة (إنّما قال اللَّه عزّ وجلّ:

«فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ» (1)) والاعتبار هو الاستدلال بشي‏ء على شي‏ء، وأصله العبور.

والأبصار جمع البصيرة، وهي العقل الكامل بحسب الفطرة، أو بحسب الكسب، أو بحسبهما معاً، فمن لم يكن له بصيرة لا يخاطب بذلك الاعتبار.

قوله: (من كان عاقلًا كان له دين) أي من كان عقله كاملًا بأحد من المعاني المذكورة، كان له دين مقبول عند اللَّه.

____________

(1). الحشر (59): 2.

46

عن محمّد بن سنان، عن أبي الجارود، عن أبي جعفر (عليه السلام)، قال: «إنّما يداقُّ اللَّهُ العبادَ في الحساب يومَ القيامة على قدر ما آتاهم من العقول في الدنيا».

8. عليُّ بن محمّد بن عبداللَّه، عن إبراهيم بن إسحاق الأحمر، عن محمّد بن سليمانَ الديلميّ، عن أبيه، قال: قلت لأبي عبداللَّه (عليه السلام): فلانٌ من عبادته ودينه وفضله كذا؟

فقال (عليه السلام): «كيف عقله؟» قلت: لا أدري، فقالَ: «إنّ الثوابَ على قَدْر العقل، إنّ رجلًا من بني إسرائيل كانَ يعبُدُ اللَّه في جزيرة من جزائر البحر، خضراءَ، نَضِرَةٍ، كثيرةِ الشجر، ظاهرةِ الماءِ، وإنَّ مَلَكاً من المَلائكة مَرَّ به، فقال: يا ربِّ أرِني ثوابَ عبدِك هذا، فأراه اللَّه تعالى ذلك، فاستقلّه المَلَكُ، فأوحى اللَّه تعالى إليه: أنِ اصْحَبْه، فأتاهُ المَلَكُ في صورة إنسيّ، فقال له: مَن أنت؟ قال: أنا رجلٌ عابِدٌ بَلَغني مكانُك وعبادتُك في هذا المكان،

قوله: (إنّما يداقّ اللَّه) مأخوذ من الدقّة، قال في القاموس: «المُداقَّةُ أن تُداقَّ صاحِبَكَ الحسابَ» (1).

وقوله: (من العقول في الدنيا) أي من العقول الكاملة بحسب الكسب، أي على قدر ما وفّقهم اللَّه باكتساب كمال العقل، فإنّ العقل بذلك المعنى اختياري يستحقّ صاحبه المدح والثواب.

قوله: (فلان من عبادته ودينه وفضله).

الظرف خبر مبتدأ محذوف، أي كذا وكذا، والمجموع خبر «فلان»، والمقصود أنّه فيها في المرتبة القصوى.

وقوله (عليه السلام): (كيف عقله؟) أي مرتبة عقله: أهو في مرتبة الكمال، أو النقص؟ لأنّ له مراتبَ لا تحصى.

وقوله (عليه السلام): (فاستقلّه المَلَكُ) أي عدّه قليلًا في جنب عبادته.

وقوله (عليه السلام): (فقال له) أي قال الرجل للملك.

وقوله: (أنا رجل) باعتبار تصويره بصورة الرجل.

وقوله: (بلغني مكانك) أي منزلتك.

____________

(1). القاموس المحيط، ج 3، ص 339 (دقق).

47

فأتيتُكَ لأعبُدَ اللَّهَ مَعَك، فكانَ معه يومَه ذلك، فلمّا أصبَحَ، قالَ له الملك: إنّ مكانَك لنَزِهٌ، وما يصلُحُ إلّاللعبادة، فقال له العابد: إنّ لمكاننا هذا عيباً، فقال له: وما هو؟ قال: ليس لربّنا بهيمةٌ، فلو كان له حمار رَعَيْناهُ في هذا الموضع، فإنّ هذا الحشيشَ يَضيعُ، فقال له ذلك الملكُ: وما لربّك حمارٌ؟ فقال: لو كان له حمارٌ ما كان يَضيعُ مثل هذا الحشيشِ، فأوحى اللَّه تعالى إلى الملك: إنّما اثيبُهُ على قَدْر عقله».

9. عليّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن النوفليّ، عن السكونيّ، عن أبي عبداللَّه (عليه السلام):

قال: قال رسول اللَّه (صلى الله عليه و آله): «إذا بَلَغَكم عن رجلٍ حُسْنُ حالٍ، فَانْظروا في حُسْن عقله، فإنّما يُجازى بعقله».

10. محمّد بن يحيى، عن أحمدَ بن محمّد، عن ابن محبوب، عن عبداللَّه بن سنان، قال: ذكرتُ لأبي عبداللَّه (عليه السلام) رجلًا مُبتلىً بالوضوء والصلاة، وقلتُ: هو رجلٌ عاقلٌ، فقال أبو عبداللَّه (عليه السلام): «وأيُّ عقلٍ له وهو يُطيعُ الشيطانَ؟» فقلت له: وكيف يُطيعُ الشيطانَ؟

فقال (عليه السلام): «سَلْه: هذا الذي يأتيه من أيّ شي‏ء هو؟ فإنّه يقولُ لك: من عَمَلِ الشيطانِ».

وقوله: (ليس لربّنا بهيمة) أي مختصّة به مركوبة.

وقوله: (وما لربّك حمار) أي حمار مركوب له.

وقوله تعالى: (إنّما اثيبه على قدر عقله) لأنّ الثواب على العمل إنّما هو على قدر العلم والمعرفة؛ لأنّ العمل الخالي عن العلم ضائع باطل، والعلم إنّما هو على قدر العقل، فمن كان عقله ناقصاً كان علمه ناقصاً، وكان ثوابه على عمله أيضاً ناقصاً.

قوله (صلى الله عليه و آله و سلم): (فإنّما يجازى بعقله) أي بقدر مرتبة عقله من مراتب الكمال والنقصان.

قوله: (رجلًا مبتلىً بالوضوء والصلاة) أي كان وسواسيّاً فيهما.

وقوله: (هذا الذي يأتيه) أي الوسواس.

وقوله: (فإنّه يقول لك: من عمل الشيطان) يحتمل أن يكون معناه أنّه يقول في جوابك شيئاً يكون ذلك الشي‏ء من عمل الشيطان، فهو تابع له، فليس له عقل كامل.

ويحتمل أن يكون معناه أنّه يقول في جوابك: إنّ ذلك الوسواس من عمل الشيطان، فعلمُه بأنّه من عمل الشيطان مع إتيانه به واتّباعه له دليلٌ على نقص عقله.

48

11. عِدَّةٌ من أصحابنا، عن أحمدَ بن محمّد بن خالد، عن بعض أصحابه، رفعه، قال: قال رسول‏اللَّه (صلى الله عليه و آله): «ما قَسَمَ اللَّهُ للعبادِ شيئاً أفضلَ من‏العقل، فنومُ العاقلِ أفضلُ من سَهَرِ الجاهل، وإقامةُ العاقلِ أفضَلُ من شُخُوص الجاهلِ؛ ولا بَعَثَ اللَّهُ نبيّاً ولا رسولًا حتّى يَستكمِلَ العقلَ، ويكون عقلُه أفضلَ من جميع عقولِ امّتِهِ، وما يُضْمِرُ النبيُّ (صلى الله عليه و آله) في نفسه أفضلُ من اجتهاد المجتهدين، وما أدّى العبدُ فرائضَ اللَّهِ حتّى عَقَلَ عنه، ولا بَلَغَ جميعُ العابدينَ في فضل عبادتهم ما بَلَغَ العاقلُ، والعقلاءُ هم اولوا الألبابِ الّذين قال اللَّه تعالى: «وَ ما يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ»».

قوله (صلى الله عليه و آله و سلم): (أفضل من العقل) أي العقل الكامل بأحد من المعاني المذكورة سالفاً.

وقوله: (فنوم العاقل) أي كامل العقل (أفضل من سَهَر الجاهل) أي ناقص الجهل.

وقوله: (من شخوص الجاهل) أي من ذهابه وحركته من بلد إلى بلد لتحصيل الخير، أو من ارتفاعه واعتلائه في المراتب الدنيويّة. قال في القاموس: «شَخَصَ- كمَنَعَ- شُخُوصاً:

ارتَفَعَ، ومن بَلَدٍ إلى بلدٍ: ذَهَبَ‏ (1)» انتهى.

أو من فكره في المعارف؛ لأنّه يوجب ضلالته غالباً، فالمراد بالإقامة ما يقابل هذه المعاني.

وقوله: (حتّى يستكمل العقل) أي يستكمل اللَّه تعالى عقله، أي جعل اللَّه عقل النبيّ كاملًا في الدرجة العليا بحسب الفطرة، أو يستكمل النبيّ عقله بتوفيقه تعالى بحسب الكسب بعد كماله بحسب الفطرة، والأوّل كلّي، والثاني أغلبي.

وقوله: (وما أدّى العبدُ) أي حقّ التأدّي (فرائضَ اللَّه حتّى عَقَلَ منه) أي من اللَّه؛ يعني إنّما يؤدّي فرائض اللَّه حقّ التأدّي العاقلُ عن اللَّه، وهو الذي يكون عقله كاملًا فطرة وكسباً معاً كما مرّ.

والألباب جمع اللبّ، (2) وهو العقل الكامل.

____________

(1). القاموس المحيط، ج 2، ص 449 (شخص).

(2). في النسخة: «لبّ».

49

12. أبو عبداللَّه الأشعريُّ، عن بعض أصحابنا، رَفَعَه، عن هشام بن الحكم، قال: قال لي أبو الحسن موسى بن جعفر (عليهما السلام): «يا هشامُ‏، إنّ اللَّهَ تبارك وتعالى بَشَّرَ أهلَ العقلِ والفهمِ في كتابه، فقال: «فَبَشِّرْ عِبادِ* الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ»».

قوله: (أبو عبد اللَّه الأشعري).

وفي بعض النسخ: «أبو عليّ الأشعري» والأشعر أبو قبيلة من اليمن هو أشعر بن سبأ بن يشجب [بن يعرب‏] بن قحطان. والأشعريّون جمع من أصحابنا القمّيين. وأبو عبد اللَّه الأشعري هو الحسين بن محمّد الأشعري الذي يروي عنه المؤلّف كثيراً، وقلّما ينقله المؤلّف بهذا العنوان بل باسمه، ولذلك اشتبه على جمع. والظاهر أنّ نسخة «أبو عليّ الأشعري» من تصرّف الناظرين في هذا الكتاب؛ لعدم اطّلاعهم على ما ذكرنا.

وقوله: (بَشَّرَ أهلَ العقل) أي العقل الكامل، (والفهم)، إمّا عطف تفسيري للعقل؛ لأنّه قد يطلق عليه، وإمّا المراد به العلم المتناول لليقين والتصوّر. وإطلاق الفهم على العلم معروف.

والآية تدلّ‏ (1) على بشارة أهل العلم أيضاً كما لا يخفى.

وقوله (عليه السلام): (فقال) أي قال اللَّه تعالى في سورة الزمر.

وقوله تعالى: «يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ» (2) أي القرآن، والمراد ب «أحْسَنَه» محكمه دون متشابهه؛ لأنّه توقيفي، أو ناسخه دون منسوخه، أو ما هو أنجى وأسلم كالإنابة والمواظبة على الطاعة.

ويحتمل أن يكون ضمير «أحسنه» راجعاً إلى الاتّباع، أي أحسن الاتّباع.

ويحتمل أن يكون المراد ب «القول» وباتّباع أحسنه التميزَ بين الحقّ والباطل، وإيثارَ الأفضل فالأفضل من الحقّ، أو اتّباعَ القرآن والحديث؛ لأنّهما أحسن القول.

وقوله تعالى: «أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللَّهُ» (3) أي أوصلهم إلى المطلوب الحقّ.

وقوله: «وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ» (4) أي ذو العقول الكاملة بحسب الفطرة والكسب،

____________

(1). في النسخة: «يدلّ».

(2). الزمر (39): 18.

(3). تتمّة الآية السابقة.

(4). تتمّة الآية السابقة.

50

يا هشام‏، إنَّ اللَّهَ تبارك وتعالى أكمَلَ للناس الحُجَجَ بالعقول، ونَصَرَ النبيّين بالبيان، ودَلَّهم على ربوبيّته بالأدلّةِ، فقالَ: «وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ

السليمةِ عن معارضة الوهم والعادة.

وفي ذلك دلالة على أنّ الهداية تحصل بفعل اللَّه وقبول النفس لها؛ فأحسِن تدبّره.

وقوله (عليه السلام): (أكمل للناس الحجج بالعقول) أي أقام للناس الدلائل والبراهين القاطعة على المعارف الإلهيّة والعلوم الدينيّة بسبب وجود العقول الكاملة؛ لأنّه لو لم تكن العقول الكاملة السليمة عن المعارضات الوهميّة والتسويلات الشيطانيّة والمناقضات الطبيعيّة، لم يهتد أحد إلى الحقّ.

وقوله (عليه السلام): (ونصر النبيين بالبيان) أي ببيان الحقّ وإظهاره وإثباته لكلّ طبقة على وفق رتبتهم وفهمهم على وجوه مختلفة بحيث لا يبقى في قلب أحد شكّ ولا ريب، ولا ينكرهم إلّا بلسانهم لأجل أهوائهم، ولولا ذلك لزم إقحام الأنبياء (عليهم السلام).

وقوله (عليه السلام): (ودلّهم على ربوبيّته بالأدلّة) أي دلّ العقلاء على خالقيّته وموجديّته لكلّ شي‏ء بالأدلّة الإنّيّة، فإنّ كلّ شي‏ء في نظر اللبيب برهان واضح على وجود صانع العالم، بل على وحدته وعلمه وقدرته وسائر صفاته أيضاً، كما يدلّ على ذلك قوله تعالى في سورة البقرة: «وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ» (1) أي المستحقّ لعبادتكم واحد حقيقي لا شريك له، لا في استحقاق العبادة، ولا في وجوب الوجود الذاتي، ولا في صفاته ووحدته الحقيقيّة.

وقوله تعالى: «لا إِلهَ إِلَّا هُوَ» (2) استيناف لبيان الوحدة، وتعميم، بعد التخصيص؛ إزاحةً لما يتوهّم من جواز أن يكون إله غيركم- أي المستحقّ لعبوديّة غيركم- متعدّداً، فبيّنه بأنّه لا شي‏ء من المستحقّ للعبادة مطلقاً- سواء كان لكم ولغيركم- غير ضروري العدم، أي الممكن الوجود بالإمكان العامّ.

____________

(1). البقرة (2): 163.

(2). تتمّة الآية السابقة.

51

«إلّا هو» أي إلّااللَّه، فمرجع ضمير «هو» اللَّه المستفاد من «إله واحد» وهو عَلَم للذات المستجمع لجميع صفات الكمال، وليس ذلك إلّاواجب الوجود بالذات وهو واحد، الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ‏

فيستحقّ العبوديّة مطلقاً، سواء كان لكم ولغيركم، واحد.

فكأنّه دليل على ما يعمّ من المدّعى، وصورته: إنّ كلّ ما يستحقّ العبوديّة هو الواجب بالذات، وذلك ضروري لجميع الأديان؛ لاتّفاق كلّ الأنبياء (عليهم السلام) وجميع الكتب السماويّة على أنّه لا يستحقّ العبوديّة إلّاالذات المستجمع لجميع صفات الكمال الذي هو مدلول لاسم اللَّه، ونقص الإمكان الذاتي وكماليّة الوجوب بالذات ممّا يشهد عليهما البديهة، فانحصار استحقاق العبوديّة للواجب بالذات ممّا علم بالضرورة من جميع الأديان، ولا شي‏ء من الواجب بالذات بمتعدّد بوجه من الوجوه، كما يدلّ عليه البراهين العقليّة، فلا شي‏ء من المستحقّ للعبوديّة بمتعدّد بوجه من الوجوه.

فأحسِن تدبّره؛ فإنّه‏ (1) ذلك ممّا ألهمني اللَّه تعالى بحسن توفيقه به في تفسير هذا الكلام، واللَّه الموفِّق للمرام.

وقوله تعالى: «الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ» (2) خبران لمبتدأ محذوف، أي هو الرحمان الرحيم.

ويحتمل أن يكونا خبرين آخَرين لقوله تعالى: «إِلهُكُمْ»، وهما اسمان بنيا للمبالغة من رحم كالغضبان من غضب، والعليم من علم.

والرحمان‏ (3) أبلغ من الرحيم؛ لأنّ زيادة البناء تدلّ على زيادة المعنى كما في قطع وقطّع، وكبار وكبّار، وتلك الأبلغيّة إنّما تؤخذ تارة باعتبار الكمّيّة، والاخرى باعتبار الكيفيّة، فعلى الأوّل قيل: يا رحمان الدنيا؛ لأنّه يعمّ المؤمن والكافر، ورحيم الآخرة؛ لأنّه مختصّ بالمؤمنين، فكمّيّة المرحومين في الدنيا أكثر من كمّيّتهم في الآخرة، وعلى الثاني قيل: يا رحمان الدنيا والآخرة؛ لأنّ كلّ نعم الآخرة وبعض نعم الدنيا جسام، ورحيم الدنيا باعتبار بعض النعم الحقيرة الدنيويّة، فكيفيّة الرحمة في الأوّل أشدّ من الثاني.

وإنّما قدّم- والقياس يقتضي الترقّي من الأدنى إلى الأعلى- لتقدّم رحمة الدنيا، ولأنّه‏

____________

(1). كذا.

(2). تتمّة الآية السابقة.

(3). في النسخة:+ «والرحمان».

52

إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها

صار كالعَلَم من حيث إنّه لا يوصف به غيره؛ لأنّ معناه المنعم الحقيقي البالغ في الرحمة غايتَها، وذلك لا يصدق على غيره؛ لأنّه تعالى هو الجواد الحقيقي الذي يفيد ما ينبغي لما ينبغي له، لا لعوض ولا لغرض، ومن عداه مستفيض بلطفه وإنعامه يريد به جزيل ثواب، أو جميل ثناء، أو مزيح رقّة الجنسيّة (1)، أو حبَّ المال عن القلب على أنّه كان كالواسطة في ذلك؛ لأنّ وجود النعم، والقدرةَ على إيصالها، والداعية الباعثة عليه، والتمكّنَ من الانتفاع بها وغيرَ ذلك من خلقه تعالى، لا يقدر عليها أحد غيره.

وقوله: «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» (2) الآية، إقامة للدلائل والبراهين على الدعاوي السابقة من الالوهيّة المستلزمة الوجوب‏ (3) الذاتي وصانعيّة العالم، ومن التوحيد والرحمانيّة والرحيميّة، كما لا يخفى على قوم يعقلون. وجمْع «السماوات» وإفراد «الأرض» لأنّ تعدّد السماوات تعدّد نوعي، وتعدّد طبقات الأرض تعدّد صنفي كلّها نوع واحد.

وقوله تعالى: «وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ» (4) أي مجيئهما وذهابهما، أو تعاقبهما، أو زيادتهما ونقصانهما بإيلاج كلّ منهما وصاحبه، وتأنيث «الفلك» إمّا لأنّه بمعنى السفينة أو لأنّه جمع، وضمّة الجمع غير ضمّة الواحد تقديراً، وقرئ بضمّتين.

وقوله تعالى: «بِما يَنْفَعُ النَّاسَ» (5) أي بالأقوات والأمتعة التي تجلب من المواضع البعيدة، وتعيش بها الناس.

وقوله: «مِنَ السَّماءِ» (6) أي من العلوّ، أو السحاب، أو من جانب الفلك.

وقوله تعالى: «فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ» (7) بإنبات النبات بعد موتها بعدم النبات.

____________

(1). أي مزيل غريزة الجنسيّة بإرضائها.

(2). البقرة (2): 164.

(3). في النسخة: «للوجوب».

(4). تتمّة الآية السابقة.

(5). تتمّة الآية السابقة.

(6). تتمّة الآية السابقة.

(7). تتمّة الآية السابقة.

53

وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ».

يا هشام‏، قد جَعَل اللَّهُ ذلك دليلًا على معرفته بأنّ لهم مدبِّراً، فقال: «وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ».

وقالَ: «هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ‏

وقوله: «وَ بَثَّ فِيها» (1) عطف على قوله: «فَأَحْيا» أي وانتشر فيها من كلّ نوع دابّة، وتصريفُ الرياح هو تغيّر جهاتها شرقاً وغرباً، وشمالًا وجنوباً وغير ذلك.

وقوله تعالى: «الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ» أي المقيم بينهما بلا إرادة واختيار، أو المسخّر للرياح يقلّبه في الجوّ بمشيّة اللَّه تعالى.

وقوله تعالى: «لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ» (2)- (3) أي دلائلَ وبراهين للمعارف الإلهيّة ولا سيّما للمدّعيات السالفة لقوم يتّصفون بكمال العقل الغالب على الوهم والطبيعة والعادة.

وقوله (عليه السلام): (قد جعل اللَّه ذلك) أي المذكور في الآية دليلًا على معرفة بأنّ لهم مدبّراً خارجاً عن سلسلة الممكنات؛ لأنّ الناظر في هذه الامور، المتدبّر فيها يعلم أنّ لها وله صانعاً واجب الوجود بالذات، حكيماً قادراً مختاراً (4) لا شريك له ولا نقص فيه.

وقوله (عليه السلام): (فقال) أي في سورة النحل: «وَ سَخَّرَ لَكُمُ» (5) أي هيّأَ لمنافعكم.

وقوله تعالى: «مُسَخَّراتٌ بِأَمْرِهِ» (6) أي لا يعصون اللَّه ما أمرهم، وفيه دلالة على شعورهم وإرادتهم، واللام في قوله تعالى: «ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ» (7) متعلّق بمحذوف تقديره:

____________

(1). تتمّة الآية السابقة.

(2). تتمّة الآية السابقة.

(3). البقرة (2): 164.

(4). في النسخة: «وله صانع ... حكيم قادر مختار».

(5). النحل (16): 12.

(6). تتمّة الآية السابقة.

(7). غافر (40): 67.

54

يبقيكم لتبلغوا أشُدَّكم، أي قوّتكم. وقيل‏ (1): هو ما بين ثماني عشرة سنة إلى ثلاثين، وكذا اللام‏ ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخاً وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى مِنْ قَبْلُ وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلًا مُسَمًّى وَ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» وقال: «إِنَّ فِي‏ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»

في قوله: «ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخاً» (2).

وقوله تعالى: «وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى مِنْ قَبْلُ» (3) أي قبل بلوغ الأشدّ، أو الشيخوخة.

وقوله تعالى: «وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلًا مُسَمًّى» (4) أي يفعل ذلك لتبلغوا الوقت المعيّن للموت، أو يوم القيامة.

وقوله تعالى: « «وَ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» (5) أي يحصل لكم بالنظر والتدبّر والفكر في هذه الامور [و] المراتب كمالُ العقل بحيث تعرفون الصانع العالم القادر المختار البري‏ء من كلّ نقص.

وقوله (عليه السلام): (وقال) أي في سورة الجاثية: «إِنَّ فِي اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ» إلى آخر الآية.

اعلم أنّه ليس فيها لفظتا «إنّ» و «في» بل في السورة المذكورة هكذا: «إِنَّ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِلْمُؤْمِنِينَ* وَ فِي خَلْقِكُمْ وَ ما يَبُثُّ مِنْ دابَّةٍ آياتٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ* وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ» (6) الآية، ولمّا كان اختلاف الليل والنهار متعلّقاً بحركات بعض السماوات حول الأرض، وليس له تعلّق بخلق الإنسان وسائر الحيوانات، فلعلّه (عليه السلام) نقلها بالمعنى بإضافة لفظتي «إنّ» و «في» للإشعار بأنّ قوله تعالى: «اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ» معطوف على‏ «السَّماواتِ» لا على‏ «خَلْقِكُمْ‏».

وقوله: «فِي خَلْقِكُمْ» الآية، جملة معترضة. والمراد بالرزق هاهنا هو المطر؛ لأنّه سببه.

____________

(1). القائل به الجوهري في الصحاح، ج 2، ص 493؛ والفيروزآبادي في القاموس المحيط، ج 1، ص 587 (شدد).

(2). تتمّة الآية السابقة.

(3). تتمّة الآية السابقة.

(4). تتمّة الآية السابقة.

(5). تتمّة الآية السابقة.

(6). الجاثية (45): 3- 5.

55

وقوله: «آياتٌ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ» أيضاً نقل بالمعنى؛ لأنّ الذي في الجاثية «آيات» بدون اللام، ولعلّ سببه تأكيد الإشعار بأنّ العطف إنّما هو على «السماوات».

وقال: «يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ». وقال: «وَ جَنَّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِيلٌ صِنْوانٌ وَ غَيْرُ صِنْوانٍ يُسْقى‏ بِماءٍ واحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى‏ بَعْضٍ فِي‏

وقوله (عليه السلام): (وقال: «يُحْيِ الْأَرْضَ») إلخ، قال جلّ ذكره في سورة الحديد. (1)

وقوله (عليه السلام): (وقال) أي في سورة الرعد، قال في القاموس: «صنِوانٌ وهي بهاءٍ: النخلتان فما زاد في الأصل الواحد كلُّ واحدٍ منهما صِنوٌ، ويُضَمُّ، أو عامٌّ في جميع الشجر وهما صِنوانِ وصِنيانِ مُثَلَّثين» (2).

وقوله تعالى: «وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى‏ بَعْضٍ فِي الْأُكُلِ» (3) أي في الثمر شكلًا وقدراً، وريحاً وطعماً، وذلك ممّا يدلّ على الصانع الحكيم القادر المختار.

وقوله تعالى: « «لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ» (4)» أي لقوم لهم عقول كاملة يستعملون عقولهم بالتفكّر.

وقوله (عليه السلام): (وقال) أي في سورة الروم: «وَ مِنْ آياتِهِ يُرِيكُمُ [الْبَرْقَ‏]» فيه‏ (5) إمّا تقدير «أن» أي أن يريكم، أو الفعل مُنزل منزل المصدر، أي إراءتكم كقول الشاعر:

تَسمعَ بالمعيدي خير من أن تراه‏ (6). أي سماعك بالمعيدي.

وقوله تعالى: «خَوْفاً وَ طَمَعاً» (7) أي خوفاً من الصاعقة، أو للمسافر، وطمعاً في الغيث، أو للمقيم، ونصبهما على الحال، أي خائفين طامعين مثل قولك: كلّمتُه شِفاهاً، أي مشافهة.

وإحياء الأرض عبارة عن إنبات النبات عنها، وموتها هو يبسها كما مرّ.

____________

(1). الحديد (57): 17.

(2). القاموس المحيط، ج 4، ص 510 (صنو).

(3). الرعد (14): 4.

(4). تتمة الآية السابقة.

(5). الروم (30): 24.

(6). مثل مشهور اختلف في قائله، فقيل: المنذر بن ماء السماء. وقيل: النعمان كما اختلف في صيغة المثل، فيروى: «تسمع بالمعيدي» برفع الفعل ونصبه، و «أن تسمع» و «تسمع بالمعيدي لا أن تراه» واختلف في اسم المعيدي، فقيل: صقعب بن عمرو. وقيل: شقة بن ضمرة. وقيل: ضمرة. انظر: كتاب العين، ج 2، ص 62 (معد)؛ ترتيب إصلاح المنطق، ص 358 (المعيدي)؛ العقد الفريد، ج 2، ص 271 و 401؛ البيان والتبيين، ج 1، ص 171 و 237؛ أمالي الزجاجي، ص 200؛ المستقصى في أمثال العرب، ج 1، ص 370/ 1598؛ الصحاح، ج 2، ص 506 (عود)؛ جمهرة الأمثال، ج 1، ص 215/ 369؛ الأمثال للضبي، ص 55، وسيأتي في ص 131.

(7). تتمّة الآية السابقة.

56

الْأُكُلِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»؟. وقال: «وَ مِنْ آياتِهِ يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً فَيُحْيِي بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ». وقال:

«قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلَّا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ مِنْ إِمْلاقٍ، نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيَّاهُمْ وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ‏

وقوله تعالى: «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ» (1) أي يستعملون عقولهم الكاملة في استنباط أسبابها وكيفيّة تكوّنها ليظهر لهم كمال قدرة الصانع وحكمته.

وقوله (عليه السلام): (وقال) أي في سورة الأنعام: «قُلْ تَعالَوْا» (2) أمْرٌ من التعالي، وأصله أن يقوله من كان في علوّ لمن كان في سفل، فاتّسع فيه للتعميم.

وقوله تعالى: «أَلَّا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً» (3) أي لا تشركوا باللَّه شَيئاً صنماً كان أو غيره، ومن هذا يستفاد أنّ الريا شرك وإن كان خفيّاً.

وقوله تعالى: «وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً» (4) أي أحسنوا بهما إحساناً. ولمّا كان التحريم باعتبار الأوامر يرجع إلى أضدادها، فوضع الأمر هاهنا موضع النهي عن الإساءة إليهما للمبالغة والدلالة على أنّ ترك الإساءة في شأنهما غير كاف بخلاف غيرهما.

ويحتمل أن يكون «بالوالدين» معطوفاً على «به»، أي لا تشركوا بالوالدين إحساناً، أي ذا إحسان، عبّر عنه بالإحسان مبالغةً؛ فإنّ المحسن- وإن بالغ وظهر منه جميع أنواع الإحسان- لا يبلغ مرتبة الوالدين.

ولا يبعد تفسير الوالدين برسول اللَّه ووصيّه (صلوات اللَّه عليهما)؛ لأنّهما أبرّ وأولى من الوالدين على الامّة، كما سيظهر من بعض الأحاديث إن شاء اللَّه تعالى.

وقوله تعالى: «مِنْ إِمْلاقٍ» (5) أي من أجل فقر، ومن خشيته، وذلك نهي عن إسقاط الجنين ووَأْدِ البنات، كما فعلوا في الجاهليّة. و «الفواحش» كبائر الذنوب.

____________

(1). تتمّة الآية السابقة.

(2). الأنعام (6): 151.

(3). تتمّة الآية السابقة.

(4). تتمّة الآية السابقة.

(5). تتمّة الآية السابقة.